تبليغاتX
پاپیروس
  روز جهانی تئاتر
هر ساله در روز جهانی تئاتر یکی از هنرمندان به نام عرصه این هنر پیامی را برای جهانیان ارائه می کند. امسال به رسم همین سنت، رابرت لیپیج که از نمایشنامه نویسان، بازیگران و کارگردانان و طراحان صحنه مشهور کانادا است این مهم را به انجام رسانده. وی یکی از هنرمندان ساختارشکن در عرصه تئاتر محسوب می شود. متن زیر ترجمه فارسی از روی برگردان انگلیسی پیام روز جهانی تئاتر است که به زبان فرانسه منتشر شده است
.

فرضیه هایی درباره خاستگاه تئاتر وجود دارد، اما یکی از آن ها که من آن را تفکر برانگیزترین می دانم به شکل حکایت است:
شبی، در آغاز روزگار، گروهی از انسان ها در معدنی گردهم آمدند تا دور آتش خود را گرم کنند و قصه بگویند. ناگهان یکی از آنان فکری کرد، ایستاد و از سایه خود برای به نمایش گذاشتن داستانش استفاده کرد. با به کار گیری نور شعله ها، او شخصیت ها را به ظهور رساند، بزرگتر از زندگی، بر دیوارهای معدن. عجبا، دیگران به نوبت همان کار را کردند در ترسیم قوی و ضعیف، ستمگر و ستمدیده، خدایگان و انسان.
امروزه، نور نورافکن ها جایگزین آن آتش بزرگ شده اند، و لوازم صحنه، دیوارهای معدن. و با کمال احترام به تمامی آن هایی که حساس اند، این حکایت به یاد ما می آورد که تکنولوژی آغاز تئاتر است، و اینکه نه تنها نباید به عنوان تهدید انگاشته شود بلکه به عنوان عنصری یکی کننده دیده شود.
بقای هنر تئاتر وابسته است به ظرفیت آن در پذیرایی از ابزارها و زبان جدید. چرا که چگونه تئاتر می تواند ادامه دهنده شهود پیامدهای عظیم عصر خود باشد و تفاهم بین مردم را ارتقا بخشد بدون آنکه خود روح آزادگی داشته باشد؟ چگونه می تواند به خود ببالد، برای ارائه راه حل ها ی مشکلات، و دفع نژادپرستی اگر در عمل، خود در برابر هرگونه هم بستگی و یکپارچگی مقاومت کند؟
برای نمایاندن جهان با تمام پیچیدگی های اش هنرمند می بایست اشکال و ایده های نوین را پیش کشد و به هوش تماشاگر ایمان بیاورد، کسی که توانایی دارد چهره انسانیت را در میان نمایش ابدی نور و سایه تشخیص دهد.
حقیقت دارد که بازی زیاد با آتش مخاطرات بزرگی برای ما دارد، اما فرصتی نیز پیش می آورد: ما خود را می سوزانیم، اما در عین حال آگاهی و حیرانی می دهیم.

رابرت لیپیج
کبک 17 فوریه 2008

( ترجمه: حسين شاکري )
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 23:15 |
      
 

 
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 2:45 |

گرفته راه گلویم غمی که من دارم

تبر به دست گرفته بتی که من دارم

 
ز ریشه میزندم که کفر عشق بریزد

و دور میشود از من منی که من دارم

 
شبی رسید سیاه سپیده پر زد و رفت

چقدر الکن است لحن عاشقی که من دارم

 
تیره غبار گرفته بغض آلود

هوای رسیدن به ساحلی که من دارم

 
همین که دچارم به فتنه دل خود

همان حماقت محضی است کاز ازل دارم

 
تبسمی که به زور از غم زمانه ربودم

زمن گرفت و ارمغانم شد تبی که من دارم

 
تمام شعر من،تمام روح من، تمام من

تمام، خسته ام از این زندگی که من دارم

 

شیراز-فروردین87

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 21:7 |
کمی به سمت تعبد، تن تکیده تقدیر
شده است سجده سهوم، دراز وعالمگیر

طعم تازه تردید و لحن الکن مهر
کشاند ایمانم به خواب تا دم ظهر

درست رو به هبوطم به سمت ویرانی
دقیق ساعت چند است به وقت حیرانی

هزار و یک فرسنگ میان ما وشماست
وگردنم بی رگ برای تیغ شماست

بریده باد زبانم، اگر که کفر بگویم
اگر به جای خزانم، اذان ظهر بگویم

اگر سکوت دعایم صدای شک دارد
عجیب زخم نگاهت بوی نمک دارد

نماند،فرصت خوبی برای دل دل من
چه ساخته ای خدا،زسهم این گل من
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در پنجشنبه 29 فروردین1387 و ساعت 9:4 |
من از تو تشنه بودم
چون کویر
....اما تو دریا
من از تو خسته تر
.... اما تو بر پا
من از دیروزها
....اما تو فردا
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 8:13 |
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 8:11 |
همیشه یکی از دلمشغولیهایم خوشنویسی بوده است به خصوص وقتی که قلم با رنگ ونقش میامیزد ونقاشیخط متولد میشود.سعی میکنم گاهگاهی چنین آثاری را در معرض دیده موشکافانه شما قرار دهم .قطعه زیر چهار پاره ایست از فریدون مشیری تقدیم به شما دوستان همراه با آرزوی تولدی دیگر در بهاری دوباره:
اگر ماه بودم سراغ تورا از خدا میگرفتم
اگرسنگ بودم سررهگذار تو جا میگرفتم
اگرماه بودی به صدناز شاید شبی برلب بام من مینشستی
اگر سنگ بودم به هر جا که بودم مرا میشکستی مرا میشکستی

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 16:27 |
 

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 16:11 |
درپست قبل اشاره ای به اشعار شاعر بی همتای غزلیات  عاشقانه سعدی شیرازی کرده بودم واینکه تکرار درشعر اگر به جا باشد زیباست من به اینگونه کلامهاعلاقه خاصی دارم. غزلی از سعدی که برایم  عطری دارد از دوستی که سالهاست ندیدمش وکلام سعدی بر لب داشت تقدیم به دوستانی که نه دیدمشان ونه خواهم دیدشان اما دوستیشان پا برجاست:
ای سرو والای سهی کز صورت حال آگهی        وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی              آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما وبس کوته کن ای رعنا وبس        نه خود تویی زیبا وبس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی آرام جان هرکسی               گر دوستان داری بسی مانیز هم بد نیستیم
گر گلشن خوشبو تویی ور بلبل خوشگو تویی       ور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم
گویی چه شد کان سرو بن با ما نمی گوید سخن     گوبی وفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم
گر تو به حسن افسانه ای یا گوهر یکدانه ای         از ما چرا بیگانه ای مانیز هم بد نیستیم
ای در دل ماداغ تو تا کی فریب ولاغ تو              گر   به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه وانصاف ودرد من بده       ای باغ شفتالو  و  به ما نیز هم بد نیستیم
گفتم تو ما را دیده ای وز حال ما پرسیده ای          پس چون زما رنجیده ای ما نیز هم بد نیستیم
سعدی گر آن زیبا قرین بر ما گزیند همنشین          گو  هر که خواهی برگزین مانیز هم بد نیستیم
یا تکرار در این شعر که بسیار استادانه است وشاعرش را نمیشناسم:
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا  قوت                 مرجان لب لعل تو مر  جانِ مرا قوت
قربانِ  وفاتم  ز   وفاتم  گذری کن                  تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت
و غزلی از دوست گرامیم محمد علی حریری
نرده های کنار خیابان بهتر از تو مرا میشناسند             نیمکتهای تک زیر باران بهتراز تو مرا میشناسند
عابران غبار وغریبی بیشتر از تو با من رفیقند               شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند
آنقدر چشم خود را نوشتم جای پای عبورت که دیگر         
خط کشی های طول خیابان بهتر از تو مرا ...
جان آن گندمین روی ماهت بس که بوسیده ام قرص نان را    مشتری های منظومه نان بهتر از تو مرا...
بس که این کوچه پس کوچه ها را بی قرار از قرارت دویدم   کودکان فرار از دبستان بهتر از تو مرا...
برگ های مرا در بدر کرد شب خزانی که بر من گذر کرد   رفتگرهای صبح زمستان بهتر از تو مرا...
میروم با عصای خیالی  در پی رد پای خیالی                سمت آن ناکجایی که در آن بهتر از تو مرامیشناسند

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 1:22 |

نامه آبراهام لینکن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید

او باید بداند که همه مردم عادل وهمه آنهاصادق نیستند,اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد انسان صدیقی هم وجود دارد.به او بگویید,به ازای هر سیاستمدار خودخواه,رهبری جوانمرد هم یافت می شود. به او بیاموزید,که در ازای هر دشمن,دوستی هم هست. میدانم که وقت میگیرد اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش,یک دلار کاسبی کند بهتر از آن هست که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد واز پیروز شدن لذت ببرد.اورا از غبطه خوردن بر حذرداریدونقش وتاثیرمهم خندیدن رایاد آور شوید.

اگر می توانید,به اونقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پروازدر دل آسمان دقیق شود.

 به گلهای درون باغچه وبه زنبورها که در هوا پرواز می کنند,دقیق شود.به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود  شوداما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ملایم و با گردن کش ها, گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید.اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند به او بیاموزید از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر وشعورش مبلغی تعیین کند اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیا هو نشود واگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد وبا تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید,اما ازاو یک ناز پرورده نسازید.بگذارید که او شجاع باشد به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیاد است اما ببینید که چه می توانید بکنید,پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

پی نوشت:چندی پیش مطلبی قاب شده بردیوار دفتر هنرستان توجهم را جلب کردنامه ای بود از آبراهام لینکن به آموزگار پسرش یاد داشت کردم .مطلب زیبایی بود تصمیم گرفتم آنرا در وبلاگ قرار دهم(البته نمیدانم واقعأ آبراهام لینکن چنین نامه ای نوشته باشد یا این نامه هم مثل نامه چاپلین به دخترش به عقیده بسیاری واقعیت نداشته باشد.)چندی بعد دوستی کاغذی به دستم داد که از سر اتفاق دوباره همان نامه بود.

 واین تکرار برایم جالب بود.

پی نوشتِ پی نوشت:ازاین دست تکرار شدن ها گاه گاهی پیش می آید برای من تکراربه خصوص تکرارکلمات در شعر بسیارزیباست.در آینده غزلی از سعدی را مینویسم که در آن تکرار بسیار دلنشین است  وحتما شما را به خواندن غزلیات سعدی مشتاق خواهد نمود سعدی سالهاست با جادوی غزلیاتی چنین من را به دنبال خود کشانده است.

 
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 1:3 |

به قول سهراب :گاهگاهی قفسی میسازم بارنگ میفروشم به شما تا به آواز شقایق که درآن زندانی است دل تنهائی تان تازه شود.

تابلوی(زندگی خوابها)یکی از مجموعه آثاری است که درنمایشگاه اخیر قرار داده بودم.با کمال احترام تقدیم به شمادوستان

 

+ نوشته شده توسط سارانجفی در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت 0:59 |

چند سال پیش از این کتابی رایافتم که پس از آن هرمحرم حال وهوایش به سراغم می آید ومیخوانم  گاهی نیز برای برخی از دوستانم.

آفتاب در حجاب کلامی است آسمانی که بر قلم سید مهدی شجاعی جاری شده است. متن زیر بخشی از پرتو هفتم این زلال است:

 

 قصه غريبيست اين ماجرای عطش واز آن غريبتر قصه کسی است که خود بر اوج منبر عطش نشسته باشد وبخواهد دیگران را در مصيبت تشنگی التيام ودلداری دهد.گفتن درد تحمل آنراآسانتر میکند اما نهفتنش وبه رو نیاوردنش توان از کف میرباید ونهال طاقت رامیسوزاندچه رسد به اینکه علاوه بر هموار کردن باراندوه بر پشت خویش بخواهی به تسلای دیگران بایستی وبه تحمل وصبوری دعوتشان کنی.

این حال وروز توست در کربلا.

در کربلا شاید هیچکس به اندازه تو زهر عطش در جانش رسوخ نکرده باشد.

اما از همه اینها مهمتر ودر عین حال سختتر وشکننده تر کار دیگریست وآن اینکه نگذاری آتش عطش بچه ها از در ودیوار خیمه هاسرایت کند وتوجه ابوالفضل رابرانگیزد.نگذاری طنین تشنگی بچه ها به گوش عباس برسد.

چرا که تو عباس را میشناسی واز تردی ونازکی دلش با خبری.

میدانی که تمام صلابت واستواری ودلیری او در مقابل دشمن است.

ومیدانی که دلش در پیش دوست تاب کمترین لرزشی را ندارد.

پس او نباید از تشنگی بچه ها باخبر شود او علمدار لشکر است و پشت وپناه برادر او اگر دلش بلرزد طنین زلزله در کائنات می پیچد.

عباس دل آرام عرصه زندگی است آرام جان برادر است.

حیات بدون عباس بی معناست وزندگی بدون ابوالفضل میان تهی است و آسمان وزمین بی قمر بنی هاشم تاریک وظلمانیست.

نه نه عباس نباید از تشنگی بچه ها با خبر شود.این تنها راز عالم هستی است که باید از او مخفی بماند. اما مگر او با گفتن وشنیدن خبردار میشود؟او...

                                                                                                                                                                                    

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در جمعه 28 دی1386 و ساعت 1:59 |
 

                      ناله مرغ سحر گرچه غم انگیز بود

                     خبر از ر وشنی صبح دل انگیز بود

                                                                 ناله  کن  تو  سحری  در  حرم  امن  خدا

                                                                 مرغ شب شو مرو در خواب به هنگام دعا

                     سالکان ره  الله چو  مرغ       سحرند

                     شب نخوابیده به جا منتظران سحرند

                                                                  مرغ   شب  ناله   کنا ن  داد    پیا م

                                                                 صبح   نزدیک   شد و    وقت     قیام 

                    گرکه شب خفتی و از نیمه ی شب بی خبری

                    روز  را  بهر   نیایش   بستان  جای     شبی 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 23:42 |
        

         کوس رسوایی دل من زده بودم که در این              

         وادی عشق به الله شدم مست و  چنین

                                                               مست می نیستم ومستیم از دیدن یار

                                                              باشد ای یار   ملامت  نکنیدم      بسیار 

         کوی و برزن نگرید  مست و خرابند   همه

         درپی وصل دل   و  یار  چه حالند    همه

                                                              گه بگریند ز  شوق  و  شعف    دیدن یار

                                                              گاه    از بهر   وداعی  که  بود     با دلدار

        حیف باشد که گذاریم   دل  و خود برویم

         بی دل و دلبر و دلدار به جایی  نرسیم

                                                             هرچه در کوی توگشتم شدم آلوده ی عشق

                                                             عاشقم  نیست  مرا درد  دگر غیر  از عشق

         گر که درمان نکنی عشق جگر سوز مرا

       سر به درگاه توسایم چو رهی نیست مرا

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 23:41 |
 

سرشب مست تو نیمه ی شب دیوانه

چون سحرگشت شدم ازدل خودبیگانه

                                          من ندانم که دراین جام که دادی برمن 

                                          می مستی برتو یاکه گذشت ازسروتن

زند ازچشم برون خون شده اشک دل من

دل  میازار  دگر  رفت  قرار  از  دل    من 

                                          به سر کوی تو ای  یار نشستم چو گدا

                                          تا  ببینم   گذری  یا  نظری یا  که   ندا

رسم عاشق کشی این نیست مراراه بده

به سرای   دل خود  مرغ   دلم  جای  بده

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 23:39 |
چشمی نتوان دید که گریان نشود

قلبی  نتوان یافت  که نالان نشود

                                             این گریه ی من نشانی از سوز دل است

                                             بی  گریه ی چشم  دل که  آرام  نشود

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 22:43 |
   

هوايي برسرو مهري به  دل دارم   گرفتارم

همي گردم به دورخانه ات تاجان به تن دارم

                                            توكه مهمان نوازي و مرا دركوي خود خواندي

                                            ندارم  شرط   مهماني  ببخشايم   گنه     كارم

خريداري دگرجز تو نديدم شرمسارم من

سيه دل نيستم   جانا همي  بار گنه  دارم

                                          به خودخويشان بدادم وعده ي بخشايشي ازتو

                                         به اميدي كه از اين خانه ي صاحب كرم دارم

حلالم كن ببخشايم   نبودم  بنده ي مخلص

به درگاهت گذارم سرهوايي درسرم دارم 

                                         توگفتي كه درتوبه  به روي هركسي بازاست

                                        توبگشا برمن اين دررابه جان توبه خريدارم

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 22:37 |
                       سرودهايي درمدينه منوره و مكه مكرمه

 

  عاشقم سرمست ازيك جرعه آب          آب زمزم آن  شراب ناب ناب

  

جرعه جرعه من بنوشم تا شوم            مست مست ازساقي آن چاه آب

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 22:36 |

 براي تماشاي شاهكار نقاشي لئوناردو داوينچي تحت عنوان "شام آخر"، نيازي نيست حتما به ميلان سفر كرد زيرا اكنون برخورداري از يك ارتباط اينترنتي براي اين كار كفايت مي‌كند.

به گزارش خبرگزاري آسوشيتدپرس از ميلان، اين تصوير با ‪ ۱۶‬ميليارد پيكسل، ‪ ۱۶۰۰‬برابر واضح تر از تصاويري است كه با يك دوربين ديجيتالي ده ميليون پيكسلي معمولي مي‌توان به دست آورد.

اين وضوح بسيار بالا به كارشناسان امكان مي‌دهد جزيياتي از اين نقاشي ديواري مربوط به قرن ‪ ۱۵‬ميلادي را بررسي كنند كه در هيچ شرايط ديگري نمي‌توانستند، از جمله آثاري از نقاشي‌هايي كه لئوناردو قبل از شروع نقاشي برجاي گذاشته است.

به گفته "آلبرتو آرتيولي" سرپرست هنري اين نقاشي ديواري، اين وضوح فوق‌العاده تصوير اينترنتي به بازديدكنندگان امكان مي‌دهد جزييات نقاشي را به نحوي مشاهده كنند كه گويي در چند سانتي‌متري اين اثر هستند در حالي كه در تصاوير معمولي، وقتي تمركز بيش از حد زياد شود، تصوير تار مي‌شود.

وي گفت مي‌توان مشاهده كرد كه لئوناردو چگونه فنجانها را شفاف كرده است در حالي كه در حالت عادي هرگز نمي‌توان چنيني چيزي را ديد. در ضمن تماشاگر اين تصوير دقيق اينترنتي مي‌تواند به چشم ببيند كه روند افت كيفي اين نقاشي ديواري در چه وضعيتي است.

اين تصوير اينترنتي به دقت نشان مي‌دهد كه اين شاهكار هنري در سال ‪ ۲۰۰۷‬چه كيفيتي داشته كه اين امر براي كارشناسان تاريخ‌هنر در آينده بسيار ارزشمند خواهد بود.

نقاشي شام آخر در كليساي "سانتاماريا دله‌گراتسي" ميلان در تلاشي بسيار گسترده و دشوار در چارچوب پروژه‌اي كه سال ‪۱۹۹۹‬خاتمه يافت، ترميم و بازسازي شد. هدف از اجراي اين پروژه، برطرف كردن آسيب‌هايي بود كه ظرف پانصدسال به آن وارد شده بود.

لئوناردو داوينچي، "شام آخر" را خشك نقاشي كرد به همين دليل اين نقاشي شكننده‌تر و ظريف تر و امكان فرسوده شدن آن بيشتر از نقاشي‌هاي ديواري به سبك فرسكو است.

اين نقاشي بارها بمباران شده، ناپلئون كليساي آن را به اصطبل تبديل كرده و تحت عمليات بازسازي و ترميمي قرارگرفته كه در برخي نقاط، كار اصلي نقاش را پوشانده است.

اكنون بخاطر حفاظت از اين اثر هنري، بازديد از آن محدود شده است. هر ‪ ۱۵‬دقيقه، به ‪ ۲۵‬نفر اجازه تماشاي آن داده مي‌شود كه اين تعداد در سال به ‪ ۳۲۰‬هزار نفر مي‌رسد در حالي كه متقاضيان سه يا چهار برابر اين تعداد هستند. بازديدكنندگان بايد براي كاستن ارتباط اثر با گردوخاك و آلاينده‌هاي ديگر، بايد قبل از بازديد، از يك سيستم فيلتر عبور كنند.

 براي تماشاي اين اثرهنري به اين سايت مراجعه کنین

http://www.haltadefinizione.com/en/

برگرفته از سایت از ن...تا..ی..نقاشی

+ نوشته شده توسط سارانجفی در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 13:53 |

یادم نیست کی به تو مبتلا شدم

عاشقترین ترانه پرطنین صداشدم

یادم نیست از کجاچطورکی

یک لحظه بودهرچه بودکه بی ادعاشدم

آنروزبه گمانم که باد می وزید

کزشوق درحریرنگاهت رها شدم

من درطلسم چشمهای آسمانیت

مسحورومست وواله وشیداشدم

من یک زمینیم واز شوق روی تو

ازخودجدا(به خدا)تاخداشدم

 

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 18:20 |

شمس +مولانا+من:

بعداز اینکه یک هفته از تمرینات شمسانا گذشت برای دکتر جعفری پیغام فرستادم که دلنگرانیم از اینه که نتونم تا آخرش همراهتون باشم.نرفتن خیلی سخت بود اما نرفتم ولی همیشه از دوستان سراغشو میگرفتم بیشتراز یک ماه گذشت البته یک کم وقت بیشتری داشتم ودوباره شروع کردم .نمایش شمسانا به مولانا وشمس میپردازد سرشار از عشق وعرفان به قلم شیوای محمد ابراهیمیان امید که کار به صحنه برسد.

بیا تا برویم:

درایام محرم سریال هفت قسمتی بیا تا برویم با بازی مهدی امینی خواه"رامبد شکرابی"بهزاد رحیم خانی"رحیم هودی و… از شبکه یک سیما پخش خواهد شددراینباره باز هم خواهم نوشت خدارا چه دیدید شاید چشممان به جمال هم روشن شد.

اینو فقط کوچولوها بخونن:

اختتامیه نمایش عروسکی جوجه های ناقلا که ماسکهاش رو ما ساخته بودیم روزهفدهم وهجدهم دیماه در سالن بزرگ شهید دستغیب با حضور مجیدقناد(عمو قناد فیتیله ای ها)برگزار میشه.البته من فکر میکنم عمو قناد با فیتیله ایها عمو قناده. یعنی خودش تنها هم عمو قناده؟ یا مجید قناده؟(ببخشید این جمله آخر خیلی هامونی شدبا سپاس ازمهرجویی بزرگ وهامون بازها)

یه خاطره از پارسال:

چند وقتی است زیاد به سوژهایی که قابلیت اجرایی عروسکی رو داشته باشن فکر میکنم پارسال رفتم سراغ افسانه ها ونمایش وقایع غیر اتفاقیه رو نوشتم که با هنرجویان هنرستان کار کردم که به عنوان گروه برگزیده کشور انتخاب شد.(سال گذشته یکی از بچه های هنرستان رو هر وقت میدیدم به یاد غول چراغ می افتادم دست بر قضا به تئاتر هم خیلی علاقه داشت واصرار داشت که کار تئاتری انجام بدیم .یه روز بهش گفتم حاضری برای تئاتر سرتو با تیغ کوتاه کنی .دارم یه متنی رو مینویسم که همه شخصیتهای نمایش عروسکند میخوام غول چراغش عروسک نباشه وتو این نقشو بازی کنی قبول کرد.چه غولی هم شد اگه شما هم جای من بودید حتی اگه دستی به نوشتن هم نداشتید حتما یه چیزی مینوشتید که توش غول چراغ داشت اگه شد عکسشو بعد از موافقت خودش میذارم البته اگه براش دعا کنید که سال دیگه دانشجوی هنر باشه.)اما برای امسال هنوزسوژه خوبی به ذهنم نرسیده(شایدهم به خاطر اینه که اون هنرجواز هنرستان رفته)ولی ممکنه یک کلمه یا یک پیشنهاد یا هر چیز دیگه ای یه ایده خوب به همراهش داشته باشه.

آهسته با گل سرخ رفت:

اکبر رادی"صیاد"سوژه های بکرو یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان معاصر ایران پنجم دیماه"پلکان"زندگی را "آهسته با گل سرخ"پشت سر گذاشت ودر "یک صبح نمناک"ازروی سنگفرش خیس"به"روزنه آبی"آسمان" لبخند باشکوه "زد وتئاتر ایران را از"پشت شیشه ها"تنها گذاشت.

کتاب بشنو از نی مجموعه مکالمات با اکبر رادی است. برخی از نمایشنامه های ایشان عبارتند از:روزنه ابی "افول"از پشت شیشه ها"صیادان"لبخند با شکوه آقای گیل"هاملت با صالاد فصل"پلکان"آهسته با گل سرخ"شب روی سنگفرش خیس"آمیز قلمدون و…که اجرای این دو تای آخر رو من با بازیهای جمشید مشایخی فردوس کاویانی ایرج راد فرزانه کابلی تماشا کردم چون این اجرا ها دیگه تکرار نمیشه نمیگم اگه ندیدید چه چیزهای با ارزشی از دستتون رفته تا دلتون نگیره از ندیدنش .من که براش فاتحه خوندم.

افرا:

اونهایی که از نزدیکی تالار وحدت میتونن عبور کنن نمایش افرای بهرام بیضایی رو از دست ندن.

 

 

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 12:32 |

آقای محمد مهدی نجفی از سفر حج باز گشتند با دست پروسروده هایی ازجنس ملکوت. از نظر مکانی در بی واسطه ترین حالت با مخاطب تمام سروده های عالم واز نظر زمانی به بلندای آفرینش وازنظراحساس غیر قابل وصف .هر چند که احساس ان لحظه ها در کلام نمیگنجد اماشاید از دل بر آمده ترین باشد.

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 12:27 |

نقاشي‌هاي غم‌زده و آزاردهنده‌ی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبول‌هاي جهاني روان‌پريشي و رنج شده‌اند. و مونش با نقاشی‌هایی از چهره‌ی خودش این‌کار را انجام داده است ـ رابرت هيوگز 

حتي آنان كه با قطب شمال يخ‌زده و زمستان‌هاي طولاني ، ماليخوليايي،مأيوس‌كننده و دلگيرش - كه تصاويري از ملال و زوال در آن طنين‌انداز است - نسبتي دارند هم براي خودشان هنرمنداني دارند: استريندبرگ، ايبسن، اينگمار برگمن ِ فيلم‌ساز و كنوت هامسون داستان‌نويس. اما بي‌ترديد، بينواترين شمالي در ميان آنها، يا دست كم در ميان هنرمندان به‌ياد ماندني، ادوارد مونش است.
نوميدی سرسختانه‌ی او همراه با غرقه شدن درخود ، خشم و كج‌خلقي هركسي را برمي‌انگيزد و به نظر مي‌رسد كه دوزخ مي‌تواند تعريفي از حضور ابدي ادوارد مونش در اتاقي كوچك باشد. حتي انگار نظر خود مونش هم همين است. وقتي ديگران به عقب بازمي‌گردند و بازي‌هاي كودكي‌شان را به ياد مي‌آورند، حافظه‌ی مونش فقط فضايي جهنمي را به ياد مي‌آورد و مي‌گويد:
« بيماري و جنون، فرشتگان سياهي برفراز گهواره‌ی من بودند. هميشه احساس مي‌كردم كه با من غيرمنصفانه رفتار مي‌شود، بي‌مادر، بيمار و هميشه در معرض تنبيه، در جهنمي كه بالاي سرم بود.»وقتي ادوارد فقط پنج سال داشت، مادرش بر اثر بيماري سل درگذشت. پدرش مردي مذهبي، عجيب و غريب و اهل قشقرق به پا كردن بود. نزديك‌ترين شخص به ادوارد خواهري بود كه يك سال از خودش بزرگتر بود و در15 سالگي از دنيا رفت. همه‌ی اينها به‌قدر كافي ضربه‌ی رواني بود كه بتواند ستون‌هاي ظرفيت هركسي را درهم شكند.اما اين ضربه‌ها شخصيت نهفته‌ی مونش را وامی‌داشت كه عملا رنج و درماندگي خود را اغراق‌آميزتر جلوه دهد. اين نكته به‌خودی خود منحصر به فرد و مختص او نيست، بلكه خصلت معمول بسياری از افسردگان مضطرب است. اما حدی از اغراق كه مونش پیش گرفته بود ، مضحك به‌نظر می‌رسید.

سال 1902 با پايان یافتن دوستي چهارساله‌ی مونش با زن جوان و پولداري به نام تولا لارسن Tulla Larsen شوك ديگري به او وارد شد. تولا از وي كه به طرز مضحكي از ازدواج مي‌ترسيد، خواست كه با او ازدواج كند. به نظر مي‌رسيد كه مونش از مرداني است كه مي‌ترسند با ازدواج موقعيت هنري‌شان را از دست بدهند و اين تعهد را نپذيرفت. تولا تهديد كرد كه خودكشي خواهد كرد، اما به‌جاي او، مونش به خودش شليك كرد! منتها به‌جاي اين كه با تپانچه شقيقه‌اش را هدف قرار دهد، با تزلزل به نوك انگشت وسط دست چپش شليك كرد. بدون شك اين كار برايش دردناك و ناخوشايند بود، اما تهديدي برای زندگي‌اش به شمار نمي‌آمد، به ‌ويژه كه دستي كه با آن نقاشي مي‌كرد، صدمه نديده بود.مونش رويدادها را- هر آن‌چه که بود- در نقاشی‌هایش با اغراق همراه مي‌كرد.
در تابلوي "ميز جراحي" (3-Operating Table1902) بدن او برهنه و بي‌روح به‌صورت دمر كشيده شده، در حالي كه سه پزشك و يك پرستار كه كاسه‌ای لبريز از خون را نگه داشته بر بالينش حضور دارند. لكه‌ی بزرگي از خون لخته شده روي ملافه ترسيم شده و صحنه از ديد جمعيتي از انترن‌ها كه از پشت پنجره نگاه مي‌كنند، ديده مي‌شود.
هرقدر هم كه بيننده مشتاق ديدن چنين صحنه‌ی عصبي‌‌كننده‌ای باشد، باز هم اين نمادگرايي، به‌نظر ِ بیننده نهايت ِ اغراق را به همراه دارد.این تابلو نمونه‌ی بدی از ترحم به خويشتن است كه از قرار با خاطرات ِ نقاش از درس‌هاي آناتومي رامبراند كه نزد استادش دكتر تولپ فراگرفته بود، تركيب شده است و از آنجا كه ظاهرا اين براي ادوارد مونش كافي نبوده، آن را با جزئيات خون‌آلودتری در بازسازی تابلوي نقاشي "مرگ مارا» (The Death of Marat) اثر ژاك لويي داويد تكرار كرده است. در اين بازسازي، تولا لارسن برهنه به عنوان شارلوت كوردی، قاتل ِ "مارا" ترسيم شده است.واقعا شگفت‌انگيز است كه كسي مانند مونش تا اين حد درمانده و خودنگران باشد كه بيش از هرچيز اين همه سلف‌پرتره كشيده باشد. تعداد اين پرتره‌ها به صدها اثر مي‌رسد و نمايشگاه بزرگي از آن‌ها از اول اكتبر2005 در رويال آكادمي لندن افتتاح شد.
هنر، گاهي تجسم و ترسيم ناتواني انسان و توصيف ضدقهرمان و پذيرش اين نكته است كه جهان به سرعت مي‌چرخد و آن‌چه درون آن است، عجيب‌تر از آن است كه بتوان آن را حس كرد. و شيوه‌های مونش در اين خودترسيمي، پذيرش چنين احساساتي است. او نقاشي است كه به‌طرز غيرقابل باوري بي‌پرواست و هرگز از نمايش ضعف‌هايش نمي‌ترسد، زيرا باور دارد كه روح انسان جدا از مركزيت و اهميت كالبدش، و به دور از شيوه‌هاي پرتره‌نگاری سنتی، به وسيله‌ی طبيعت خود و ذاتا آشفته و پريشان شده است.

اگر سلف‌پرتره‌هاي مونش گاهي بيننده را مي‌ترساند، - پرتره‌هايي ترشرو، مضطرب، با يك عالم ضربه‌ی قلم‌مو و از ذهني در كنتراست شديد با روشنايي- به اين دليل است كه خود همه‌ی اين اضطراب‌ها و وحشت‌ها را تجربه كرده و چيز ديگري جز آن‌ها نداشته است. بنابراين او آن‌جاست،[اشاره به نمایشگاه آثار وی در لندن ] در تصويري پس از تصوير ديگر –مردي خوش‌قيافه و تقريبا ايده‌آل در جواني، شخصي عصبي با استخوان‌بندي دراز در ميانسالي، و چهره‌ای خسته از بيماري‌ها و ناتواني‌هاي متعدد، در اواخر پنجاه‌سالگي و اغلب خيره به تماشاگر ، مانند مخلوقي از درون ِ پناهگاه ِ بوم ِ نقاشي كه مي‌خواهد درباره‌اش بدانيد.اثار مونش آكنده از حس گذر زمان است. انگار كه دقيقه‌ها و ساعت‌ها ويروس‌هايي هستند كه زندگي هنرمند را مي‌بلعند و يكي از دردناك‌ترين بيانيه‌هايش در اين باره، تابلويي مربوط به سال‌هاي آخر عمر او با عنوان « ميان ساعت و بستر» است.
در این سلف‌پرتره ،‌ او بين يك ساعت پاندول ‌بلند و بستري كه كاناپه‌ای است ساده و بي‌تجمل با يك روتختي ايستاده است.
آن‌چه که ممکن بود براي هر نقاش ديگری، پرتره‌اي معمولی از پيرمردی باشد كه از خواب برخاسته، براي مونش تبديل به تمثيلي از مرگ مي‌شود، يعني زمان كه از سمت چپ مي‌گريزد و بستري درسمت راست كه او در آن به‌طرز كسالت‌باری خواهد مرد.اگر ناگزير بودم كه يكي – فقط يكي- از سلف‌پرتره‌هاي مونش را انتخاب كنم، قطعا يكي از اولين كارهايش ( متعلق به سال 1895) يعني سلف‌پرتره‌ی سياه و سفيد با عنوان "سلف‌پرتره با اسكلت بازو" Self Portrait with Skeleton Arm را انتخاب مي‌كردم.".مونش فقط يكي از نمادگرايان Symbolists كشورهای اسكانديناوي بود (استريندبرگ و ايبسن نمونه‌هاي ديگرند) كه در دهه‌ی 1890، دائما و با وسواس به مسئله‌ی ضعف خود ـ به عنوان مرد ـ در مقابل سرسختي و بي‌رحمي زن چنگ مي‌زد.از ديد او زن‌ها چه بودند؟ آيا آنان مردان را از اين‌ كه كاملا مردانه عمل كنند مانع مي‌شدند، يا موجوداتي سلطه‌جو و مادروار بودند كه آن‌ها را سرخورده مي‌كردند و يا حتي « ليليت»‌‌ها (ديو مادينه در اساطيرعبري) يا بانوان زيباي بي‌شفقتي بودند كه به مردان وعده مي‌دادند و ناکام می‌گذاشتند؟ اين فرضيه‌ی آخر براي مونش اهميت زيادي داشت و به عنوان يكي از اصلي‌ترين الگوهاي او به شمار مي‌رفت.وقتي زنان در سلف‌پرتره‌هاي مونش حضور مي‌يابند، آنها را به هيبت خون‌آشام و ليليت ترسيم مي‌كند و برعكس، وقتي مي‌خواهد مردي را ترسيم كند، او را به صورت يك قرباني ذليل و مغلوب نشان مي‌دهد و اغلب اوقات نيز چهره‌ی خودش را به آن مي‌دهد.اين كه مونش از ترسيم چهره‌ی خودش لبريز نمي‌شود، رقت‌انگيز نيست. حتي آدم کرم‌گونه‌ی در حال جيغ كشيدن روي پل در معروف‌ترين اثرش (جيغ، 1893)، به شهادت خودش يك سلف‌پرتره است و با اين حال، سلف‌پرتره‌های مونش كه گاهي تكراري و اغلب ملال‌آورند، از بين نخواهند رفت. آن‌ها هركسي را كه شتاب‌زده تصور مي‌كند كه دختران صورتي زير چترهاي آفتابي در نقاشي‌هاي امپرسيونيستي، حقيقي‌ترين چهره‌هاي دهه‌ی 90 هستند، از اشتباه درمي‌آورد.
نمايشگاه « ادوارد مونش به قلم خودش» از اول اكتبر تا 11 دسامبر 2005 در آكادمي سلطنتي هنرها در لندن برپاست.2) ادوارد مونش به قلم خودش
به بهانه‌ی نمایشگاه ادوارد مونش در لندن

رابطه‌ی صميمانه‌ی مونش با تولا لارسن Tulla Larsen در سال 1902 در حالي به پايان رسيد كه هنرمند به دست خودش شليك كرد. اين واكنشي از سر استيصال و ناشي از اين ترس بود كه ازدواج ممكن است خلاقيت او را نابود كند. لارسن تهديد كرده بود كه اگر مونش رابطه‌شان را برهم زند، خودكشي خواهد كرد، اما به جاي اين كار با نقاش ديگري ازدواج كرد!


"سلف‌پرتره در جهنم" (1903) اثري دراماتيك است كه بدن برهنه‌ی هنرمند را نشان مي‌دهد كه با شعله‌های آتش دوزخ روشن شده است. چهره‌اش سرخ و سوخته است و سايه‌ی بدشگوني از پشت او برخاسته است. با اين حال مونش در اين تصوير وضعيتي متكي به خود دارد. اين اثر بيانيه‌اي است درباره‌ی رنج‌هایش و نقش او به عنوان یک هنرمند.
مونش آماده است تا تنش‌ها و آسيب‌هاي روحي زندگي‌اش را به عنوان نيروهايی كه وجودشان برای خلاقيت‌اش ضروری است، بپذيرد.

توصيف مونش از دوست دختر سابقش در تابلوي «سلف‌پرتره با تولا لارسن» (1905) نيز خوشايند نيست. لارسن با يك چهرۀ خاكستري مايل به سبز ترسيم شده كه او را مريض ‌احوال و پريشان نشان مي‌دهد. هرچند، اين اثر را نمي‌توان پرتره‌ی صريحي از لارسن تلقي كرد، اما مونش احساس بغرنج و پيچيده‌‌‌اش را دربارۀ لارسن و به طور كلي زن بازتاب داده است،‌ احساساتي كه در آن اغلب ترس و تشويش غالب‌اند. اين فيگور از زن مضطرب در واقع جنبه‌ای از شخصيت خود مونش است كه ترس‌های هنرمند در رابطه با زن، روابط اجتماعی‌ خودش را تجسم مي‌بخشد.


پس از تكميل اين تابلو، مونش سعي كرد كه خاطرۀ لارسن را از ذهنش پاك كند. تابلوي "مرگ مارا Death of Marat اشاره به قتل انقلابي فرانسوي "ژان- پل مارا" در سال 1793 توسط زني به نام شارلوت كوردی دارد كه به بهانه‌ی دادن اطلاعاتي كه ادعا مي‌كرد جان "مارا" را نجات مي‌دهد، وارد شد و او را با ضربه‌ی چاقو در بستر خويش به قتل رساند. بازسازي اين نقاشي توسط مونش وسيله‌ای براي نشان دادن تمايلات تاريخي يا سياسي نبوده است. درعوض مردي را نشان مي‌دهد كه مرده در بستر خونين‌اش افتاده و بين بستر او و ميز طبيعت بيجان، زني بسيار شبيه به فيگور زن در تابلوي "سلف‌پرتره و تولا لارسن" ( Self-Portrait with Tulla Larsen ) ، ايستاده است.


در سال 1908 ادوارد مونش كه از آسيب‌هاي رواني رنج مي‌برد، خود را براي معالجه به يك كلينيك رواني سپرد و اين دوره‌اي بسيار خلاق در زندگي او و زماني بود كه آثار زيادی را خلق كرده بود. (ترجمه شیرین حکمی)

+ نوشته شده توسط سارانجفی در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 23:25 |

سلام

تصمیم دارم در سلسله نوشتارهایی عناصر مشترک در اشعار شاعران معاصر ومقوله هنرتئاتروسینما را تطبیق داده تا از این رهگذر درک عمیق تری از مضمونها حاصل شودوتاثیر و تاثراین مقوله ها را بر روی یکدیگر مورد بررسی قرار دهم.در شروع اشعار سپهری را برگزیده ام واز این میان شعر زیبای در گلستانه آغاز گر این راه خواهد بود.امید که با نظراتتان من را در ادامه این مسیر همراهی نمائید.

هدف از طرح این موضوع ارائه رشته های اتصال بین اشعار سپهری وتئاتر وسینماست.

الف:چگونگی شخصیت پردازی دراشعار سپهری وتعیین رشته اتصال بین شخصیت پردازی در شعر و شخصیت پردازی در سینما

ب:چگونگی فضا سازی واستفاده از عناصر مادی ومعنوی در جهت ارائه منظور و ارتباط آن با فضا سازی در طراحی صحنه تئاتر و سینما

ج:نقش شاعر در کارگردانی شعر وشباهت بین شاعر وکارگردان درخلق یک اثر

د:الهام بخشی از اشعار در شکل گیری ساخت یک اثر نمایشی ومباحث دیگر

در گلستانه

در این اثر ما به اضافه شخصیت کلی که هر شاعر داراست با شخصیتی جستجوگر و کاشف رمز ورازهای هستی روبرو هستیم.

شعر با وسعت خاصی شروع میشود

در واقع تصویریی که سهراب می دهد گستردگی و وسعت محیط پیرامون است وچه زیبا هم عنصرمادی محیط را بیان کرده وهم عنصر معنوی راهمواره سعی سازندگان هنرهای نمایشی این بوده که با استفاده از عناصر مادی بسیار ساده ارائه گر مفاهیم گسترده باشندنمونه های زیادی وجود دارد برای مثال درسکانسی از فیلم (رنگ خدا)پسر نابینا شنها و ریگهای موجود در کف رودخانه را با استفاده از حس لامثه به شیوه خط بریل میخواند این نمونه مثالی خوب در پیوند انسان با طبیعت است و شاتها وپلانهایی از این دست که به فرد مورد نظر یک سوم صحنه را اختصاص می دهند ودو سوم دیگر را برای غلبه طبیعت و گمگشتگی  انسان در این طبیعت قرار میدهند. در فیلم (سه پیکر) تنهایی و سر گشتگی واستیصال فرد را با غلبه ساختمان عظیم خاکستری در لانگ شاتی زیبا نشان میدهد واین همان استفاده از عناصر مادی در جهت ارائه مفاهیم عظیم معنوی وانسانی است.در ابتدای شعر در گلستانه با چنین صحنه ای روبرو هستیم .(دشتهایی چه فراخ کوههایی چه بلند) حال از خود بپرسیم اگر در مقام کارگردان میخواستیم پلانی در توصیف این سطر از شعر بگیریم چگونه جهت دوربین وپلان را انتخاب می کردیم؟ سپهری در اینجا دشتها را فراخ وکوهها را بلند میبیند وخود را در میان آنها واین دشتها و کوهها خود دنیای کشف وشهودی وعارف گونه شاعر را هم میافریند وما را با جنبه معنوی کلام روبرو می سازد. ادامه دارد...   

 

+ نوشته شده توسط سیاوش سلطانی در چهارشنبه 7 آذر1386 و ساعت 23:41 |
جناب آقای محمد مهدی نجفی از دوستانمان در پاپیروس در تاریخ چهارم آذر ماه عازم دیدار دوست وطواف از کعبه دلهاهستند از ایشان التماس دعا داریم.

 اشعارایشان در این مدت نیز حال وهوای خاصی داشت.در انتظارشان میمانیم وامیدواریم بعد از باز گشت از زیارت نیز همچنان از نوشته هایشان استفاده نماییم .

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در جمعه 2 آذر1386 و ساعت 20:57 |
سهمی از آبهای جهان

               در چشمان من است

                              وسینه تو

                              مالامال از خشکی

                                             بگذار جاری شوم.

+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در جمعه 2 آذر1386 و ساعت 20:51 |
سلام نمایشگاه آبرنگ دیروز پنجشنبه به پایان رسید.لازم میدانم از تمام دوستان وهنرمندان وآشنایان جدیدی که با آمدن به خانه هنرمندان وباز دید از آثار لطف و محبت خود را به من نشان دادند سپاسگذاری نمایم .
+ نوشته شده توسط سارانجفی در جمعه 2 آذر1386 و ساعت 20:47 |
درجایی به نامه ای از هانری ماتیس به یک دوست برخورد نمودم مطلب جالبی است شما نیز در مطالعه آن با ما شریک شوید.

ونیز، 14 فوریه 1948
آقای کلیفورد عزیز
من همواره تلاش کرده‌ام تا سختی‌های کارم را پنهان کنم و آرزویم این بوده که کارهایم به روشنی و سرخوشی بهاران باشند، چنان که هرگزکسی نتواند سختی و مشقت پسِ کار را حتي حدس بزند. از این رو نگرانم که جوانان در طرح‌های من تنها قلم‌اندازی و بی‌دقتی‌های آشکار را ببینند و آن را بهانه‌‌ای قرار دهند برای معاف کردن خود ازکوششهای ناگزیری که به باور من ضروری‌اند.

نمایشگاه‌های اندکی که در چند سال اخیر شانس بازدیدشان را داشتم نگرانم می‌‌کنند که نقاشان جوان از مسیر کند و دردناک تمرین‌هایی که برای آموزش هر نقاش معاصری که مدعی معماری رنگ است ضروری است اجتناب کنند. این کار مشقت‌‌بار امری حیاتی است، حقیقتا اگر باغ در زمان مناسب شخم نخورد، آنگاه دیگر به هیچ دردی نخواهد خورد. آیا جز این است که هر سال زمين را ابتدا صاف و پاك می‌‌‌کنیم و از آن پس کشت می کنیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط وحیدرضا قناعتیان در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 14:30 |
                                       میهمان

مژده ای یار تورازمان دیدار رسید

آن جلوه حق شکوه دلدار  رسید

                         رو رخت سفر  بند و  مهیای خطر

                         کان موسم حج باهمه اسراررسید

فرزندو عیال وآنچه در خاطر توست

بگذارو برو  که بزم   الله     رسید

                           آن خرقه ی رنگ رنگ  دنیایی را

                           از تن بزدا که  وقت احرام رسید

درراه سفر لحظه ای تاخیر ودرنگ

جایز نبود شتاب   کن  تا  برسید

                           دیوانه عشق وعاشق وزاهد ومست

                           همراه به هم شوی  چومقصدبرسید

دروادی وحی مست ومدهوش شوی

گر دیده دهی و با دل به  آنجا برسید

                            رو از پی مستان که شوی مست شراب

                            زان جرعه ی آب چون  به  زمزم   برسید

 دیگر تو نگو زکس حدیثی و سخن

 لبیک  بگو  تا  به  در خانه  رسید

                لبیک اللهم کبیک لبیک لاشریک لک لبیک 

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی نجفی در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 22:3 |
نمایشگاه نقاشی در تاریخ ۲۴الی ۳۰ابان درخانه هنرمندان واقع در خیابان هنگ نبش ده متری نادر برگزار خواهد شد .پنجشنبه ۲۴ ابان ساعت ۱۷الی۲۱ افتتاحیه نمایشگاه مذکور خواهد بود از همه دوستان دعوت بعمل می اید.
+ نوشته شده توسط سارانجفی در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 21:21 |