فرصت شمار صحبت
حال وهوای خاص امروز باعث شد وقفه عدم نگارش در پاپیروس از این طولانی تر نشود .هشتم آبان هشتادوهشت ولادت امام هشتم وبزرگداشت قیصر امین پور که سروده هایش بیانگر آسمانی بودن شاعرش بودند ودومین سالگرد تولد پاپیروس که پاپیروس قدردان لطفها ومحبتهای دوستانش هست در این دنیای پررمز وراز الکترونیکی.
اصلی ترین علت غیبت کمی تا قسمتی طولانی ام دراین مدت علاوه بر شروع سال تحصیلی وشیوع آنفولانزای نوع آ(میدونید که این روزها همه مشکلات وتقصیرها به گردن آنفولانزاست)سفارشی بود برای طراحی واجرای دکور برنامه کودک شبکه استانی دنا(مرکزیاسوج) که انجام شد.درصورتی که دسترسی به دیدن شبکه های استانی دارید روزهای زوج وجمعه ها ساعت۱۶ این برنامه درحال پخش است ببینید ونظرتون رو راجع به دکور برام بنویسید . به زودی تصویری از دکور رابه پیوست قرارخواهم داد.
روح تلخ شيشه اي
از پله هاي آتليه بالا مي روم تا چند ساعت ديگر به خاطرطراحي كه گريموربراي صورتم انجام داده بايد هم موهايم راكوتاه نمايم وهم صورتم را اصلاح كنم سخت است ديگر‘دل كندن از چيزهايي كه داري وبا آنها زندگی کرده اي چه يك پرنده باشدچه يك كتاب وچه ظاهري كه سالهايت راباآن سپري كرده اي‘در اعمال حج تقصيرهمين است ديگروسخت‘ براي همين به اتليه مي روم تا هادي(ازهنرجوهاي سالهاي پيش ودوست اكنون)سختي هاي آنرا آسان تركند.فلش پشت فلش... تمام رخ... نيمرخ و...وثبت لحظه اي از من بر روي صفحه هاي مغناطيسي دوربين... واكنون... من عكسها راتماشا ميكنم وآینه كه ...آيا اين هردو من هستم هردو تصويرنمادي ازمن است وبه اين فكر ميكنم اگرخدا بديهاي آدمها را درچهره نمود ميداد هم اينگونه به عكسهايمان خيره ميشديم‘سعي ميكنم روحم را بدون روتوش ببينم...بايد بهتر باشم.امانت است ديگرفكر كنيد رماني را ازشخص محترمي كه نويسنده كتاب هم هست امانت گرفته ايد بر اثر بي دقتي آبگوشت رويش ريخته ومي خواهيد به صاحبش باز گردانيد...پس بايد مواظب باشم روحم آبگوشتي نشود.
پ ن:پرتره نگارهم از عكس بي نصيب نمی ماند.
تصميم تلخ
ازپله هاي سالن صفرچهار به پايين ميروم باد هم در راهرو هاي روبه پايين كوران ميكندبه دنياي وهم وخيال ميروم در هر گوشه سالن دكور برنامه اي بر پاست تا چند روز ديگرهمه اينها جمع ميشود ودكور تله تاتربرپا ميشود‘شروع تعطيلات همراه بود با آغازتمرينهاي كار...درچه موقعيت بدي قرار گرفته ام در ميان چيزهايي كه دوستشان دارم ...ازيك طرف نقشي خوب ودشواردر يك تله تاتر وتجربه اي دلنشين وازطرف ديگرمرحله نهايي آزمون كارشناسي ارشد كه برايم بسيار مهم است...تصميمم را ميگيرم با كارگردان تماس گرفته وانصراف خود را اعلام ميكنم به بيست وچهارساعت نميكشد كه راضي ميشوم وتصميمم عوض ميشود‘الان ده روزميشود كه ضبط كار تمام شده ومن از تصميمي كه گرفته ام پشيمان نيستم.
پ ن:تصميم تلخ نام اوليه تله تاتربودكه تغيير يافت.
باغ وحش شيشه اي
اينجا ديگر پله اي نيست كه بالا وپايين بروم قدم ميزنم ...موبايل ووسايل اضافي را تحويل ميدهم ورسيد ميگيرم دستم را در جيبهايم ميكنم كه پراز خودكار است وبه سمت سالن ميروم‘تمام نمايشنامه ها راخوانده ام به سه دسته تقسيم ميشوندتعداد كمي كه از آنها گريزان هستم(کپنهاك ‘درد خفيف‘...)برخي رابسياردوست دارم(خاطره دو دوشنبه‘گاليله‘باغ وحش شيشه اي‘پلكان‘مرگ ودوشيزه...)ودسته سوم آنهاكه نميدانستم سوالهايشان با من چه ميكننداما فارغ ازهمه اينها مثل مرحله اول همين آزمون وآزمون دانشگاه آزاد خيلي بااعتمادبه نفس هستم.درباره آزمون دانشگاه آزادكه گفته ام رتبه ام زير بيست ميشود(البته اميدوارم تاشهريورماه يادتان برود راجع به رتبه ام چي گفتم) سوالات تشريحي است از بلند گوكه اعلام ميشودخم ميشوم ودفترچه را بر ميدارم وبه اين فكر ميكنم كه اگركسي هنگام برداشتن سوالاتش ولو بشود وسط سالن چگونه آزمونش رابه پايان خواهدرساند.برخلاف تصور من سوالات فقط از يك نمايشنامه بود وآنهم "باغ وحش شيشه اي"آنقدر مينويسم كه الان فكر ميكنم برخي چيزهايي كه نوشته ام اطلاعات مصحح اوراق را هم زياد ميكند وبراي معلومات عمومي اش هم خوب است(همه اينها را تا شهريور فراموش كنيد يه وقت نپرسيد نتيجه چی شد بعد بگوییداينقدرخالي بستي قبول هم كه نشدي!)
پ ن:براي اولين بار در اين مدت به مجموعه تاتر شهر ميروم ونمايشي نميبينم.
------------------------------------------------------------------------
كسي كه مثل هيچكس نيست
كسي مي آيد ... كسي ديگر كسي بهتر... كسي كه مثل هيچكس نيست...
ومن چقدر دلم ميخواهد دور ميدان محمديه بگردم...
مرگ ودوشيزه جوان
در ميان التهابات وهيجانهاي روزهايي كه سپري شد خيلي دشوار بود كه بخواهم تمركزم رافقط روي مطالعه نمايشنامه هايي كه سازمان سنجش معرفي كرده قرار دهم تمرينهاي تله تاترهم بود به هرحال فرصت ما اندك واسمان هم كه باراني بالاخره چاره اي جز تقسيم نيست در زماني كه تب وتاب وب نويسي هم بالا بود گوشه نشيني ومطالعه وتمرين والبته گوشه چشمي هم به اخبارودلشوره ونگراني را اختيار كرده در به در هم به دنبال نمايشنامه هايي كه در كتابخانه ها وكتابفروشي ها ي شيرازپیدا نميكردم بودم تا اينكه به يكي از انها يعني مرگ ودوشيزه جوان دست پيدا كردم اثري از اريل دورفمان. اينكه دقيقا يكي از فيلمهاي اخير ساخته شده ايراني كپي برابر اصلي ازمتن بودبدون ذکرنام آن بماند.اما يادداشتي از نويسنده در انتها مربوط به سال1991انقدر به روز بود كه دريغم امدخلاصه اي از انرا با كمبود وقتي كه دارم در وبلاگ قرار ندهم0
000ايلوين ريس جمهوري كه به جاي اگوستو پینوشه قدرت را در دست گرفته بود در ميان دو جريان قرارداشت:كساني كه خواستار دفن تمامي دوران گدشته بودند وكساني كه خواستار افشاي كامل ان بودند0مسيري مبتني براحتياط ودورانديشي ولي متهورانه در پیش گرفته بود000من در انزمان واكنون نيز بيش از هميشه بر اين باورم كه يك دموكراسي شكننده تنها با افشاي تمامي ماجراها,غصه ها واميدهايي كه در درونش نهفته است قوام واستحكام مييابد وبا پنهان كردن صدمه هايي كه بر ما وارد شده نميتوانيم مانع از تكرار ان شويم0000بسياري از مردم شيلي درخلوت از خودمي پرسيدند:شكنجه گران وشكنجه شده گان چگونه ميتوانند دريك سرزمين ودر كنار هم زند گي كنند؟ چگونه ميتوان كشوري را التيام بخشيد كه از سركوب اسيب بسيار ديده وترس ازفاش سخن گفتن بر همه جاي ان سايه افكنده است؟ وانگاه كه دروغ گويي تبديل به عادت شده چگونه ميتوان به حقيقت دست يافت؟ چگونه ميتوانيم گذشته را زنده نگه داريم بي انكه اسير ان باشيم؟ چگونه انرا به فراموشي بسپاريم بي انكه بيم تكرارش دراينده وجود داشته باشد؟ ايا فدا كردن حقيقت براي تامين وتضمين صلح وارامش كار درستي است؟ وعواقب سركوب اين گذشته چيست وكدام واقعيت را در گوش ما زمزمه يا فرياد ميكند؟اگر خطر مداخله نظامي مردم را تهديد نميكند ايا انقدر ازاد هستند كه درپی عدالت وبرابري باشند؟وايا با اين اوضاع واحوال ميتوان از خشونت پرهيز كرد؟همگي ما در قبال كساني كه بيشترين رنجها را متحمل شده اند تا چه حد مسئوليم؟ وشايد بزرگترين معضل اين باشد كه چگونه بايد با اين مسائل مواجه شويم بي انكه وفاق ملي را كه خود موجب قوام و پايداري دموكراسي ميشود خدشه داركنيم؟پیامهاي بسياري كه از رسانه هاي گروهي سرگرم كننده پخش ميشوند, پیوسته به ما اطمينان ميبخشند كه براي اغلب مشكلاتمان پاسخهاي ساده وحتي سهل الوصول وتسلا بخش وجوددارد0 چنين راهكارهاي زيبايي شناسانه اي به نظر من نه تنها تجربه بشري را تحريف وبه ان پشت ميكند بلكه درباره هر كشوري كه دوره تعارضات ودرى ورنجهاي عظيم را از طى كرده باشد نتايج مخربي را براي جامعه به همراه دارد ورشد وبالندگي انرا متوقف ميسازد0
آریل دورفمان
سپتامبر۱۹۹
منابع آزمون تشريحي رشته كارگرداني
|
منابع آزمون تشريحي رشته كارگرداني (كد1357) درس تجزيه و تحليل نمايش نامه اعلام شد |
|
|
|
منابع آزمون تشريحي داوطلبان مجاز به انتخاب رشته كارگرداني (كد1357)در آزمون تحصيلات تكميلي (دوره هاي كارشناسي ارشد ناپيوسته داخل )سال1388 به شرح ذيل است : 1- پيتر شپر، 2- مايكل فرين، 3- تنسي ويليامز، 4- آرتور ميلر، 5- هارولد پينتر، 6- ويليام شكسپير، 7- برتولت برشت، 8- اگوست استريندبرگ، 9- اكبر رادي، 10- آريل دورفمان، 11- اريك امانوئل اشميت، 12- اتول فوگارد
|
فیلمنامه تهران واون آقای محترم
تصمیم دارم بعداظهرم را درباغ فردوس بگذرانم وسری هم در ظهیر الدوله به فروغ بزنم واز آنجا به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم که دیدن رویاهای خلیج فارس که آخرین اجرایش همان روز است نمیگذارد .اردلان هم که برای آزمون آمده می آید .بامحسن(پسرخاله ام)هم که برای گرفتن تخصصش تهران هست تماس میگیرم هفده سال میشود درست وحسابی ندیدمش تمام عیدهای کودکیمان که او هنوز با تمام جزییاتش به خاطر داردرا باهم به سیزده رسانده ایم .او با همسر وهستی اش می آیند وهوای غربت را از سرم میبرند. به خاطر هستی اش که شش سال دارد از بالکن اجرا را میبینیم.ترکیب بندیها ومیزانسن های کاری با نزدیک به چهل بازیگر هم از لانگ شات دیدن دارد.
سکانس دوم-داخلی-مترو
آداب مترو را از اردلان فرامیگیرم.ایستگاه مصلی پیاده شده ودر دریای کتاب غرق میشویم
سکانس سوم-پلکان خروجی نمایشگاه کتاب
در حال خارج شدن از نمایشگاه هستیم آدمی را نمیبینم که دست خالی باشد همه با کوله باری از کتاب اردلان هم.اما از زاویه دید آنها که بنگریم یکنفربی کتاب در حال خروج است موجهای خروشان کتاب او را با خود نبرده است اردلان هم تصویر دستهای بی کتاب را در اینسرت میبیند.در پلان آخرنمایشگاه از غرفه ای که سی دی شب به خیر کوچولو را ارائه میدهد چند سی دی برای نگار تهیه میکنم حالا من هم دست خالی نیستم با خود میگویم عصر تکنولوژی است دیگر
سکانس چهارم-داخلی-خارجی-شب-روز
اصلا با خودم قرار گذاشته بودم که این چند روز را در خلوت تنهایی به مطالعه بپردازم خلاصه نویسی هایم سطر به سطر در حال رژه رفتن هستند .پلکهایم سنگین میشود نمیدانم خوابم یا بیدار اما هر چه هست انگارسوار مترو هستم اردلان هم نیست با خود میگویم کاش تمام چیزهایی که گفته بود را یادداشت کرده بودم.ازهیاهوی جمعیت هم خبری نیست حتما نمایشگاه به اتمام رسیده است.تمام ایستگاههارا پیاده میشوم انتهای تمام ایستگاهها به تاتر شهر ختم میشود.
سکنس پنجم به بعد-داخلی -خارجی....
-ساعت چهارعصر هنوز گیشه فروش بلیط باز نشده است.نفر سوم هستم توی فکرم دارم محاسبه میکنم که آیا میتوانم ساعت شش ونیم نمایش عروسکی علی بابا و...ببینم هشت هم کشتی شیطان کار آتیلا پسیانی که رهگذری ازخیالات بیرونم می آورد.
اون:ببخشید میتونم باهاتون صحبت کنم
(اون مردی است با لباس جین با دکمه های باز وکلاهی بر سروسن حدود چهل و...)
من:...بله بفرمایید
اون:(اشاره میکند که از صف خارج شوم)می خواستم ببینم شمامیتونید به من کمک کنید
من :امیدوارم
اون:راستش من با تلویزیون کار میکنم میخواستم ببینم...(به این فکر میکنم که کسانی هم بودند که اینجوری هنر پیشه شدند با دقت بیشتری نگاه میکنم ببینم اون(که از این به بعد با نام اون آقای محترم ازشون نام میبرم) شباهتی به ایرج قادری دارند یا نه...
اون آقای محترم:من یک طرحی رو برای تصویب به تلویزیون ارائه دادم میخواستم بینم شما...
من:(خودشه مگه شانس چه جوری به بقیه رو میکنه ولی خوب این آقای محترم کی میتونه باشه بهتره بگم اول باید فیلم نامه رو بخونم...یا نه باید با مدیر برنامه هام صحبت کنه ...آخه مدیر برنامه از کجا بیارم توی این دیار غربت...اردلان... آهان اردلان خوبه...ولی نه... محسن بهتره تازه آقای دکتر هم هست نمیگیم دکترای چی.....نه اصلا بهتره شماره بگیرم بگم باید با برنامه هام تداخل نداشته باشه مثلا بگم با سفر کاری که که به خارج دارم تداخل نداشته ....)
اون آقای محترم:حواستون به منه
من:بله بله (اما حواسم که اصلا به اون نبود ه نفهمیده بودم که اون ...ببخشید اون آقای محترم چی گفته بود)اما میشه دقیق تر منظورتون رو بگید
به علت احترام به تعلیق وانگیزه برای دنبال کردن فیلم ...چی دارم میگم... دنبال کردن مطالب ادامه ماجرای واقعی من واون آقای محترم در پایان پست آورده میشود.
-ادامه:اون روز دو نمایشی که تصمیم داشتم رو تماشا کردم شب هم درس ومطالعه رو رها کردم(نه تا حالا خیلی خونده بودی)وشب رو با محسن گذروندم که هستی اش با قطار به کرمان رفته وتنهاییش شروع شده بود تا دل شب هم حرف وخاطره وگذشته
-صبح آزمون سوار ماشینم اردلان هم تا حالا چند بار تماس گرفته که کجایی پسر.آخرین تماسش رو هم میگیره که ما داریم میریم سر جلسه بشینیم.ازراننده سوال میکنم که چقدر دیگه مونده ...ده دقیقه!...با خودم فکر میکنم اگه به موقع نرسم وآزمون رو از دست بدم چی...که یاد اون آقای محترم(این اشاره برای این هست که تعلیق دوباره در ماجرا حضور پیدا کنه هرچند تعلیق نرسیدن به آزمون که سه چهار روزه به خاطرش تهران هستم خیلی قوی تر هست)
-ساعت یازده است از جلسه آمدم بیرون ومنتظر. اردلان هم می آید تاکسی میگیریم تا برسیم هم غلط غولوط هامون رو چک میکنیم خدا رو شکرفکرمیکنم خوب برگزار شد.
-نمایشگاه کتاب هم دوباره میروم اما اینبار با دست پر باز میگردم با چند کتاب عالی راجع به نقاشی
-گلنار:(به اون آقای محترم درفیلم دخترلر)تهرون تهرون که میگن جای قشنگیه
پ ن:اون آقای محترم طرحی رو به تلویزیون داده بود واز من میخواست که کسی رو سراغ دارم که نویسنده خوبی باشه تا طرحش که تصویب شده رو براش بنویسه که من هم گفتم نه...ولی دیگه سعی نکردم توی چهره اون آقای محترم به دنبال ایرج قادری بگردم آخه من هم نه شباهتی به هنرپیشه های معروف دارم ونه مسیرکارم رو اینجوری برای خودم تعریف کردم.(البته این نه گفتن رو با اندکی اغراق ومطایبه تعریف کردم برای همون تعلیق واینجور چیزها دیگه)
پ ن) :فردوسی جون امروز روز شماست ببخشید که ازکلمات عربی هم استفاده شد.
آسمون ریسمون اردیبهشتی
سفرنامکی از اهواز نوشته بودم اما تبدیل به حروف تایپی وپست جدید نشد به هر حال نمایش اجرا واستقبال خوبی داشت هر چند همیشه بهتر از این که هست هم میشود فعلا گروه در حالت سکوت وسکون قرار دارد, هرچند در پایتخت این روزها جشنهای خانه تاتر برگزار میشود وهمزمان مجموعه سالنهای ایرانشهر افتتاح میشود که به عقیده برخی مدرن ترین مجموعه سالنهای نمایش با امکانات خاص وبسیار ویژه را دربرمیگیرد البته ظاهر زیبایی است برتن نحیف ورنجور تاتر که روز به روز هم با رسیدگی ها وآمپول وتزریق در حال جان گرفتن هست اما چه فایده, تا زمانی که وجود تاتر ودیدن آن به عنوان یک ضرورت به خصوص برای جامعه مطرح نشود اینگونه تاتر عمری به قدمت تاترهای ماندگار تاریخ نخواهد یافت.به راستی چه چیزی در تاتر غرب نهفته است که سالنهای بسیارشان فرصتی برای نفس تازه کردن نمی یابند اجراهایی مداوم وچندین چند ساله از یک متن که سالهاست بر صحنه است وفقط گاهگاهی بازیگران جایگزین یکدیگر میشوند. نمایشنامه آوازخوان طاس اثرساموئل بکت که اولین بار توسط نیکلا باتای به صحنه رفت هنوز بافاصله بیش از نیم قرن اجرای آن با همان میزانسنها ادامه دارد .چه میشودکه درکشور شکسپیرتعداد تماشاکنان نمایش در طول سال پنج برابرتماشاگران ورزش پرطرفدار فوتبال است .خلاصه اینکه اگر به جشن خانه تاتر میروید خوش بگذرد به جای ما شما هم در سالن انتظامی قدرت بازیگری ایشان را ارج نهید.
اردیبهشت حال وهوای سهراب هم دارد.استادخوشنویسی داشتیم به نام قربانعلی اجلی که همدوره ای سهراب بود.از ایشان خواستم که درابتدای هشت کتابم از سهراب بنویسند((سهراب سپهری شاعری وارسته ونقاشی بزرگ وساده وآرام بود با روحیه ای زود رنج وسرکش اواخرکه دردانشگاه تهران وهنر تدریس میکرد بعلت رنجیدگی خاطر وروح آزاده طلبیش تدرس را رها کرد وبه مسافرتهای دلخواه خارج ازایران رفت.سهراب قلبش بسیار مهربان بود وساکت آرام وکم حرف واطلاعات عمیق از فولکور ایران وادبیات ما داشت .))تابستان همانسال 77دوستانم را ترغیب کردم وبه مشهداردهال رفتیم وخانه پدری اش در قریه چنار همانجا که در پشت بامش صدای پای آب آفریده شد.هنوز پدر سهراب هم در همان خانه میزیست وگلستانه. ظهر تابستان هم بود همان دشتهای فراخ وکوههای بلند.وسایه ها که فقط آنها میدانستند که چه تابستانی است لب آبی که سهراب از کندن گیوه ها وپاها ی در آب هم میگویدهم رفتیم که خشک خشک بود .تفسیری که سهراب درشعر گلستانه ازآنجا داده است اینقدر کامل است که بین ما که گلستانه رادیدیم وآنها که ندیده اند تفاوت چندانی نیست.ولی وقتی آنجایی وبه این فکر میکنی که روح او در آنجا در سیلان است مدهوش میشوی.
صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه میشویند.نقاشیخطی ازاین قطعه نوشته بودم که بلاگفا همکاری نکرد تا به شبکیه شما بنشیندواین باعث میشود دوباره باسهراب بازگردم.
روزهایی که گذشت بوی بوستان سعدی هم در شیراز برمشام دوستانش نشست همان که میگوید:
آنکه هلاک من همی خواهد ومن سلامتش هرچه کند زشاهدی کس نکند ملامتش...
کاش که در قیا متش بار دگر بدیدمی کا نچه گناه اوبود من بکشم غرامتش...
که شاید غزلیات حافظ باعث شده است طیبات وبدایع خواتیم اوکمی مهجور بماند.هرچندعاشقان سعدی بسیارندآخر اواستاد غزلیات عاشقانه است.
آزمونی هم در پیش دارم که چند روزی پایتخت نشینم میکند شاید خیری در کار است که فاصله دریافت کارت وبرگزاری آزمون سه چهار روزی میشود .گمان میکنید در این سه شب میشود عقده چندین سال اجرا ندیدن درتاتر شهر راجبران کرد.رامین وژاله در اهواز
رفت و آمد فرهنگي شيراز و اهواز
به منظور تبادل فرهنگي ميان كلانشهرها و معرفي خرده فرهنگهاي كشورهفته فرهنگي شيراز با همكاري شهرداري اين شهر در اهواز برگزار مي شود.در اين جشنواره شهروندان اهوازي در فضايي كه تداعي كننده شهر شيراز است، قرار خواهند گرفت.
پخش فيلم و اجراي نمايش هاي فولكلورشيراز، اجراي موسيقي محلي شيرازي، برگزاري نمايشگاه صنايع دستي و سوغات وهدايا و برگزاري شب شعر شيراز از برنامه هاي جشنواره هفته فرهنگي شيراز هستند.مشابه اين جشنواره نيز در شيراز برپا مي شود تا فرهنگ اهوازي ها به شهروندان شيرازي معرفي گردد. اين جشنواره 25 فروردین در اهواز آغاز مي شود.اجرای نمایش رامین وژاله به مدت سه شب درسالن مهتاب واقع درجاده ساحلی کیانپارس خواهدبود.
رامین وژاله
استاد صراطی طراح گریم و(سمت راست تصویر )وجناب آقای نداف در حال اجرای گریم .حسن حامداز دوستان پاپیروس زحمت راه را متقبل شدند وبرای دیدن کار آمدند هرچند ندیدمشان امااحساس بودنشان در سالن هنگام اجرا مرا سرشار از انرژی میساخت. لطف کرده عکسی از کار را در وبلاگ تئاتریشان قرار دادند .منتظر نقدشان خارج ازتعارفات معمول هستم .
تمرینات این کار به درازا کشید به دلایل مختلف چیزی حدود سه سال .دیشب آخرین شب اجراشب سختی بودبه خصوص که بخواهی از نقشی دور شوی که سه سال از سالهای خوب اما سخت را باهاش سپری کردی. یادی میکنم ازدنا رزاقی. اسماعیل هدایت. غلامعلی سکوت .علیرضا جهانی . رویا سلطانی. میثم ثابت وبازیگران دیگری که در این مقطع سه ساله نقشهای مقابلم بودند اما تمرینات طولانی آنها رااز ادامه کار تا اجرای نهایی بازداشت. عکسها به صورت شخصی گرفته شده اند اگر عمری بود وعکسهای صحنه به دستم رسید به همراه تصویری ازکارگردان در پستی دیگر قرار خواهم داد.
پ ن:نوروز مبارک
خوب بد زشت
با ادای احترام به سرجیو لئونه,اونیوموریکونه وکلینت ایستوود,کارگردان,آهنگساز وبازیگر فیلم خوب بد زشت
خوب:بالاخره تونستم مطلبی رو که چند وقته نوشتم به عنوان پست جدید توی وبلاگ بذارم به زودی هم به حساب همه دوستانی که محبتشون بی پاسخ مونده میرسم
بد:ماه بهمن که برای یک وبلاگ نویس پر از سوژه وخبر است گذشت. از انقلاب گرفته تا جشنواره فیلم فجر وتئاتر فجرو... اما پاپیروس نتونست از خجالت این ماه در بیاد
زشت:بعد از دوازده سیزده سال یک شماره از ماهنامه فیلم که ویژه جشنواره بود از دستم رفت
خوب:آزمون ارشد هم در موعد خودش برگزار شد هرجه هم دعا کردم که به تاخیر بیفتد تاثیر نداشت اما بزرگترین حسنش دیدن بسیاری از دوستان بود که بخش مهمی از خاطرات سالهای دور بودند
بد: جای من بدترین جایی بود که میتوانست باشد,درست روبروی پله های ورودی ومحل عبور ومرورجایی که اگر حواست نباشد زیر دست وپای مشتاقان ادامه تحصیل له میشوی چه برسد به اینکه بخواهی تمرکز داشته باشی اما خب آزمون که شروع شد انگار پله ها هم دیگر آنجا نبود ومن اطمینان پیدا کردم که مراقبها حرف بی حساب نمیزنند
زشت:اردلان درست سمت راست من بود در جلسه آزمون کلی هم نقشه برای تقلب کشیدیم اما ایده هامان را اجرایی نکردیم
خوب:نمیدانم تا کجای نمایش رامین وژاله را با من همراه بودیداما بالاخره طلسم سه سال تمرین وبه صحنه نرفتنش شکست و فردا شب هراه با افتتاح سالن مجلل سینما تئاتر حوزه هنری به صحنه میرود(حالا هی بگید این بی معرفت کجاست که سراغی ازما نمیگیره همین الان هم بااحتساب تایپ بقیه مطالب وطی کردن مراحل اداری پست جدید دیر به تمرین میرسم)
بد:خیلی بده که آدم رو دعوت کنند به دیدن یک نمایش اما اجابت نشه.اگه فرصت داشتید وبرای ما هم سهمی از سعادت قائل بودید سفر نوروزیتان را به شیراز زودتر آغاز نمایید ما تا بیست و سوم چشم انتظاریم
زشت:برخلاف تصور خوبی که شما از من دارید(این یک نوع تلقین پنهان است)بدترین شخصیت نمایش مربوط به من است امیدوارم در پایان هر اجرا شخص بازی مورد لعن ونفرین تماشاچی ها قرار بگیردواین یعنی اجرای خوبی داشته ام
خوب :با وجودی که از سال هفتاد وچهاربه این طرف تمام کارهای تئاتری ام را با عنوان گروه تئاترتجربه به روی صحنه برده ام اما بالاخره گروه به ثبت رسید
بد:امسال به قول هنرجویان هنرستان میتوانستیم در جشنواره تئاتر دانش آموزی هتریک کنیم اما متاسفانه جشنواره در مرحله ناحیه بدون حضور ما برگزار شد(معلومه که رونق هم نداشته اینطور نیست)
بد:کمی از حال وهوای نمایش فاصله میگیریم
بد:عموی همسرمیکی از انگشت شمار خلبانهایی بود که در سال پنجاه وهفت در امریکا دوره دیده بود وتا سال گذشته که بازنشست شد برای نظام خدمت کرد عشق به پرواز نگذاشت مثل ما زمینی باشد وشب اربعین که برای آزمایشات پروازی هواپیمای c140ساخت ایران به اصفهان رفته بود در اثر سقوط هواپیما همراه با چهار خلبان دیگربه درجه رفیع شهادت نائل آمد.
بد:بعضی مواقع بنا بر مصلحت غرق شدن یک قایق در آبهای فلان کشور علاوه بر بیست وسی در گفتگوی ویژه هم بررسی میشود اما بنا بر مصلحت چون هواپیما قرار هست ساخت ایران باشد وحتما نباید در حافظه مردم خاطره بدی از خود به جا بگذاردحتی برنامه بیست وسی هم خیلی سربسته گذر کردهرچند بررسی هم تغییری در اصل اتفاق ایجاد نمیکرد
بخیه خوردن دستم وپاک شدن کلی عکس وفیلم ازنگاردرحافظه کامپیوتروسیگار خریدنم برای اولین بار ودیدن آدمی که روی سرش شاخ داشت و...بماندبرای بعد
پ ن:اطلاعات به مدد سیستمهای بازیافت اطلاعات البته با صرف هزینه ویک هفته استرس بازگشت
پ ن:اون یک نخ سیگار که خریدم رو نکشیدم با اون میخواستیم جلو آفتهای یک گل را بگیریم هرچند کلی هم با همون نخ سیگار ژست گرفتیم
پ ن:تا بیست غلط املایی وتایپی طبیعی است بعد از تذکر شما تصحیح میشود
پ ن: کاش برای شما که تا آخر خواندید یک جایزه داشتم
تعزیه اپرای تراژیک
مهمترین
رویداد نمایشی پس از آنکه مذهب اسلام درایران سکنی گزید نوعی نمایش حزن انگیز
مذهبی بود که بعدها باعناوینی چون شبیه وتعزیه مشهورشد.درقرن چهارم هجری معزالدله
دیلمی فرمانی صادرمیکندکه طی آن به مراسم سوگواری فاجعه کرب وبلا رسمیت داده میشودوازآن
پس هرساله مراسمی درسوگ شهادت امام حسین(ع)ویارانش درگوشه وکنارایران برگزار
میشود.
ایجادسلسله
صفویه درقرن دهم هجری ورسمیت یافتن تشیع وترغیب شاعران به سرودن اشعارمذهبی ومهمتراز
همه نظم داستانی دادن به وقایع کربلا توسط این شاعران نیز سهم به سزایی درتحول
مراسم سوگواری فاجعه کربلابه صورت یک شکل نمایشی داشت.
مضمون
تعزیه،مانند اکثر هنرهای دینی،رویارویی دونیروی خوب وبدـ اولیا و
اشقیا-ودربرگیرنده این وقایع است:هجرت امام حسین وخاندانش از مدینه .محاصره خاندان
آن حضرت،بستن آب بر روی اهل بیت، شهادت حضرت عباس،شهادت قاسم که عروسی اش با دختر
امام حسین تبدیل به عزا میشود،شهادت دو پسر امام حسین یعنی علی اکبر وعلی
اصغر،شهادت یاران امام حسین ومجالس اسارت زنان خاندان وبردن آنهانزد یزید دردمشق
و...
ـ تعزیه
را از لحاظ موضوع به سه دسته تقسیم کرده اند:واقعه،پیش واقعه وگوشه
واقعه ها
شامل تعزیه های اصلی هستند که راجع به شهادت امام حسین ویارانش در صحرای کربلاست.
پیش واقعه
هاشامل تعزیه های فرعی هستند که از نظر داستانی استقلال کاملی ندارندودر ارتباط با
یک واقعه به نمایش گذاشته میشوند.به عبارت روشن تر همیشه یک پیش واقعه منجر به
واقعه میشود.
گوشه شامل
شبیه هایی است که عناصرکمیک درآنها وجود داردوازنظرداستانی هم مستقل هستند.ازنمونه
گوشه ها میتوان عروسی رفتن فاطمه زهرارا نام برد.
ـ زبان
تعزیه شعر است واز آنجا که اشعار توسط شاعران درباری صاحب سبک سروده نشده وبیشتر
تحت تاثیر زبان عوام شکل گرفته،لذا از خطاهای لغوی،ادبی ودستوری برکنار نبوده است.
ـ موسیقی
وآوازاز اهمیت واعتبار خاصی در تعزیه برخوردار بوده ونقش این دو در تعزیه تاجایی
است که بسیاری از اهل فن آن رااپرایی تراژیک میدانند که در نوع خود بی نظیر
است.هرنقشی در مایه خاصی آواز میخواند:شبیه حضرت عباس در چهار گاه وحردر عراق
میخوانند ودر سوال وجوابها که اساس گفتگورا در تعزیه تشکیل میدهند ریتم هارعایت
میشود.برای مثال اگر شبیه امام شور بخواند،شبیه عباس جواب را در مایه شور میدهد.
ـ آلات
موسیقی که در تعزیه به کار می رود،معمولا شامل نی،قره نی،طبل،دهل،کرنا،سنج
وشیپوراست.
ـ صحنه
آرایی واستفاده از وسایل همچون اغلب نمایشهای شرقی در تعزیه نمادین بوده وباورهای
مذهبی تماشاگران ویژگیهای خاصی به شیوه اجرا واستفاده ازاشیاء و وسایل وبازیگری می
دهد.
تاریخ نمایش درجهان،جمشیدملک پور
وسوسه
پیش از این
باشراب گیسویت
مست شده ام.
معرفي برگزيدگان نوزدهمین جشنواره تئاتر استان فارس
جایزه اول طراحی بروشور به امیر اسماعیل زاده برای"ناموس پرستان"، جایزه اول طراحی نور به مهدی شاهحسینی برای"جیک جیکهای شش و هشت"، جایزه اول طراحی لباس به آرمان طیران برای"مکلت"، جایزه اول طراحی صحنه به مجتبی فلاحی برای"مخزن"، جایزه اول موسیقی به سهند شکرزاده برای"مکلت"، رتبه اول بازیگری زن به همراه تندیس، دیپلم افتخار و جایزه نقدی به میترا مومنی برای"جنین جنزده"، رتبه دوم بازیگری زن مشترکاً به فرانک جوادپور"مکلت" و مژگان محب"مارکو در یکشنبه بازار"، رتبه سوم بازیگری زن به سارا سجادی"مکلت". همچنين از مریم اکبری بازیگر نمایش"جیک جیک های شش و هشت" تقدیر شد.
جایزه ویژه هیئت داوران برای بازیگری مرد به گروه بازیگران نمایش"گربه و موش" از قیر و کارزین. جایزه اول بازیگری مرد همراه تندیس و دیپلم افتخار و جایزه نقدی به مجتبی فلاحی بازیگر نمایش"مخزن". رتبه دوم بازیگری مرد مشترکاً به زاوش تقوایی و سعید خوش شانس برای کار "مکلت". رتبه سوم بازیگری مرد مشترکاً به مهدی کارت"جیک جیک های شش و هشت"، فرشید محمدی"باغ آرزوها"، محمد مطهری"ناموس پرستان".
از مهدی ارجمندی"مکلت" و سلمان فرخنده"جنین جن زده" تقدیر کتبی به عمل آمد.
جایزه اول نمایشنامهنویسی به آرمان طیران برای کار"مکلت"، جایزه دوم نمایشنامهنویسی به طیبه عقبیحسینی برای"مارکو در یکشنبه بازار"، جایزه سوم به فرشید تربیت برای"گربه و موش".
جایزه اول کارگردانی به همراه تندیس، لوح تقدیر و جایزه نقدی به آرمان طیران برای کار"مکلت"، جایزه دوم کارگردانی به جواد صفایی"گربه و موش" و مجتبی فلاحی"مخزن"، جایزه سوم کارگردانی به محمد مطهریپور"باغ آرزوها"، احسان شادمانی و مهدی شاه حسینی"جیکجیکهای شش و هشت" از محمد جواد صفایی برای کار"سرزمین آسمانی" نیز تقدیر شد.
آثار برگزیده جهت شرکت در جشنواره منطقهای: "مکلت" به کارگردانی آرمان طیران و"مخزن" به کارگردانی مجتبی فلاحی.
تولدها...
یک:پنجم
آبان نگار کوچولو سه ساله شد.چندشب پیش هم مثل یک تماشاگر حرفه ای سینما کنعان را
از اول تاآخرنگاه کرد.البته آدامس، بیسکوییت،پفک،ساندویج،گوشی موبایل من
وسنتوری(بهرام رادان)هم در آرامش او هنگام تماشا بی تاثیر نبود.هرچند به موشی
وپیشی(تام وجری) هم دلبستگی دارد وتا دلتان بخواهد صحنه هایی نظیر دعواهای موشی
وپیشی،پرتاب کاهو توسط علی به هانیه درفیلم سنتوری،پسربچه ای که در لانگ شات
درفیلم عموپورنگ مدادش را در دهانش میکند،دیالوگ(آشغال کله پوک)که فقط یکبار
درفیلم گارفیلد ادا میشودو...در ذهنش به ثبت رسیده است.
دو:هشتم
آبان سالگرد موجودی مجازی است به نام پاپیروس که البته روح هم دارد ودر این مدت
دوستانی پیدا نموده است که عاشقانه دوستشان دارد،دوستانی که حتی من هم
نمیشناسمشان.
می رسد زدوست
غرق بوی
اوست
دستها تشنه تقسیم فراوانی ها
داغهای دل ما جای چراغانی ها
سر پناهی است در این بی سر وسامانی ها
ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها
تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها
قیصرامین
پور
حتی اگر آیینه باشی
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی
یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی
گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی.
مهر...معلم...مدرسه
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که
اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق
کاغذ
بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند
در مورد
هرکدام از همکلاسی
هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از
دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه
ای جداگانه
نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت
.
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل
داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند
. "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از
کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم
نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود
.دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه
های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ
ویتنام کشته شد .. و معلمش در مراسم خاکسپاری او
شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر
کشته شده ،
جوان خوش قیافه
وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود .
دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار
گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت
بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک
نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "
چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از
شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما
نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد .. "او
با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا
بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های
مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام
دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن
را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی
لبخند زد و
گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم
عروسیمان
بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر
خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را
به بچه
ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم
که کسی
لیستش را نگه
نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ،
گریه می کرد .
پ ن: به کسانی که دوستشان
دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده
باشد.
استخاره
دیگر برو
ماندن تو بی بهانه شد
هر صفحه
از کتاب غزل چار پاره شد
شاید طلسم
شوم همان ابر خیره گی ست
یکباره
کاین چنین همه جا سایه سایه شد
آخر شکست
همان سنگ سبز قیمتی
تسبیح
مهربانی ما دانه دانه شد
دیگر شکست
آینه در بادهای این خزان
تصویرمان به
قاب خاطره جاودانه شد
باید برای
جادوی عشقت دوا کنم
هذیان درد
من محتاج استخاره شد
شیراز-فروردین85
نگار من وسنتوری
هنگامی که
سنتوری ومهرجویی ورادان و…توقیف و... داغ داغ بر سر زبانها بود تمام کسانی که به نوعی
دلبستگی به سینما دارند گفتند نوشتند و حمایت کردند.ظاهرا تب وتاب فریاد های
آن فرونشسته است اما خیلی ها هنوزبه آن می اندیشند .در خانه ما ودر ذهن کودک
خردسال من که آبانماه سه سالگی اش را جشن میگیریم سنتوری واژه ای ایست که ریشه
دوانده است وحضور دارد. پر رنگ پر رنگ باور نمیکنید گوشه هایی از انرا بخوانید.
-چند بار
سنتوری را در خانه دیده ایم حتما لحظاتی از آنرا نگار پابه پای ما دیده است
چند روز
بعد…موسیقی های آنرا کات کرده ام وتوی ماشین گوش میکنیم …زیاد
چندروز
بعد…احساس میکنم نگار بعضی واژه های آنرا
زیر لب زمزمه میکند حتما از من تقلید میکند…من بازخم …زبونا…رفیقم
چند روز
بعد…نگار:بابا کامپیتر روشن کنم سنتوری بذاریم
چند روز
بعد…نگار دو تا نی نوشابه(دوست دارد همه چیز را بانی بخوردآب…دوغ…نوشابه
…ماست…پلو…خورشت…) مثل مضراب دردست دارد
من:بابایی
چیکار میکنی؟
نگار: دارم سنتوری میزنم ! ! !
چند روز
بعد…توی پارک جلو بساط سی دی فروشی :
نگار:بابایی
سنتوریه(اشاره به سی دی داخل بساط)!!!
چند روز
بعد…(که میشه دیروز)من در حال خواندن مصاحبه طالبی کارگردان فیلم دیوار با بازی گلشیفته فراهانی در ماهنامه فیلم
نگار:
بابایی رو سریم درست میکنی(چشمش به عکس گلشیفته در مجله می افتد)بابایی این خانومه
سنتوریه
من !!!
چند ساعت
بعد(که میشه امشب وفردا شب و…)کنسرت
سنتوری من ونگار که فعلا یک تماشاچی داره …مامان نگار…واحتمالا ساکنین واحدهای
کناری مان آنهم به اجبار…
پ ن: اگر
سر وسری با وزارت ارشاد داشتید خبر بدید بیان سنتوری ما رو توقیف کنن
غزل ناتمام باموفقیت تمام شد
هفته
گذشته مرحله کشوری دومین جشنواره فرهنگی هنری سراسری سما در اراک برگزار شد که
گروه نمایش تجربه بانمایش یک غزل ناتمام...پس از موفقیت در جشنواره نیشابور درآن
شرکت نمود،که هیات داوران پس از آنکه گروهی را حائزرتبه اول ندانست گروه نمایش یک
غزل ناتمام به عنوان رتبه دوم معرفی نمود.
یک غزل
ناتمام...برای من وگروهم حکم جنینی را داشت که که نطفه آن در دی ماه شکل گرفت
واکنون پس از نه ماه به ثمر نشست .نه ماهی که با آن زندگی کردیم وجزئی از وجودمان
شد.کار سختی است اما باید با آن وداع وبه آینده فکر کرد.تصمیم داشتم بروشور نمایش
را در کنار این دست خط بگذارم اما میسر نشد.اسامی دوستان وهنرجویانی که نمایش به
آنها نیز تعلق دارد را در ادامه می آورم تا سپاسی سروده باشم از همدلی ایشان.
نام نمایش
:یک غزل ناتمام با قافیه انتظار
نویسنده، طراح
وکارگردان: وحیدرضاقناعتیان
عروسک
گردانها:اصلان نوروزی،محمد حسین حفیظ،محمدهادی محمودی،امیرحمیدی،محمدرضاثابت،سعید
ستوده،امیرحسین حربه بند
مدیر
صحنه:محمدحسین حفیظ
منشی
صحنه:علی قاسمی
پخش افکت
وموسیقی:علیرضاقاسمی
اجرای
نور:سعیدسالک
تدارکات
:احسان امین داور
طراحی بروشورنیما چنگیزی(مراحل مقدماتی)وهادی حدادی(مراحل کشوری)...فاجعه نویسی های ژنرال بابونه ها که در پیوندهای پاپیروس قرار داردوبلاگ اوست.
تدوین فیلم ارسالی به جشنواره:امین مشفق
فیلمبردار:مزدک پیچاقیان
طراحی
وساخت عروسکها:سارانجفی،قناعتیان
وسپاس
ازیاری دوستان گرامی ام:فاطمه رستمی به خاطر صدای ماندگارش وطاهاخوش نیت به خاطر
حضور موسیقی وارش
واستاد
علینقی رزاقی
مسولین
هنرستان وسازمان آموزش وپرورش استان فارس
هیئات
محترم داوران در همه مراحل
سرکارخانم
مژگان بنی هاشمی کارشناس مسول هنرهای نمایشی وزارت آموزش وپرورش
وهمه
دوستانی که به نوعی در شکل گیری کار سهیم بودند.
...یک غزل ناتمام
با قافیه انتظار سروده ام
عمری با
تو بودم و
انگار نه
انگار که بوده ام.
بخشی از نمایشنامه:
رامین
و ژاله
هفده صحنه
مدت زمان اجرادو ساعت وسی دقیقه
خانواده های ماندگار السلطنه وکامران بیک دشمنی
دیرینه ای با یکدیگر دارند رامین وژاله فرزندان این دو خانواده هستند.
رامین به
همراه شهروز وبهزاد خودشان را به شکل مطربان وبازی سازانی در آورده
اند که قرار بوده در جشن چهارشنبه سوری خانواده کامران بیک (پدرخوانده ژاله) شرکت
کنندوبه این ترتیب پنهانی در مهمانی حضور
میابند..رامین وژاله با یکدیگر روبرو ودلباخته یکدیگر میشوند(هر دو نفر اونها
دلبسته کتاب وشعر و...هستند علاوه بر ابراز عشق به یکدیگر هرکدام سعی میکند
...خودتون بخونید بهتره)
آخر
صحنه ششم
رامین:(به ژاله نزدیک میشود ژاله حیرت زده به
چهره او مینگرد...ناباوراست چون اورا مضحکه گرمی پنداشته است)
خداچو صورت وابروی دلگشای تو بست گشادکارمن اندر کرشمه های تو بست
اگربااین
دست ناقابل به این ضریح مقدس بی حرمتی کنم گناهی بخشودنی مرتکب شده ام ولبان من
چون دو زائر شرمسار حاضرند که اون رفتار خشن رو با بوسه نرمی جبران کنند.
ژاله:ای زائر محترم تو به دست خودت زیاده از حد ظلم
میکنی که اینطور ایمان رو صادقانه ابراز میکنند...چون شخص مقدس دستی داره که دست
زائرین میتونه اونو لمس کنه و وقتی دستها همدیگر رو لمس کرد حکم بوسه مقدسی رو
داره...
رامین:مگه اشخاص مقدس خودشون مثل زائرین لب
ندارند؟
علاج ضعف
دل ما به لب حوالت کن که این مفرح یاقوت در خزانه توست
ژاله :ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت
است
ولی لبهای
اشخاص مقدس فقط باید برای دعا بکار بروند.
رامین : ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ژاله : ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
رامین : پس بذار لبها کار دستها رو بکنند اونها
دعا میکنند تو هم اجابت کن که مبادا ایمانشون به یاس مبدل بشه
چو لعل شکرینت بوسه بخشد مذاق جان من زو پر شکر باد
ژاله : مقدسین موقع اجابت دعا از جای خودشون
تکون نمی خورند
رامین : پس حرکت نکن تا از نتیجه دعای خودم بهره
ببرم
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا بر آید چیست فرمان شما
و اگه اینطور
بشه با لبهای تو گناه از لبهای من پاک میشه
ژاله : ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد
چشم از من بر گیر که میترسم لبان من با گرفتن
اون گناه ،گناهکاربشن
رامین :
سر وچشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او
برگیر برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر
نمیگیرد
گناه از لبهای من ؟چه بی حرمتی که باید جبران
بشه ...اگه لبهات از لبهای من گناه بگیرن من ترجیح میدم اون گناه رو بارها ازت پس
بگیرم!...
من مینویسم پس هستم
سلام.عید مبعث مبارک.
دوباره برگشتم بعد از چند ماه که ناخواسته بود.یعنی دسترسی به اینترنت هم نداشتم.
با کافی نت هم رابطه ای ندارم به هر حال مشغول چند کار تئاتر بودم اول نمایش رامین
وژاله که دوسال قبل بعد از هشت ماه تمرین به دلیل نگرفتن مجوز وپاره ای مشکلات به
صحنه نیامدوپنج ماهی میشود که تمرینات مجددآن از سر گرفته شده وآماده اجراست(البته
بعد از گرفتن مجوز)نمایش همان رومئو وژولیت شکسپیر است که داستان آن در شیراز صد
سال پیش اتفاق می افتدوادبیات آن با ادبیات ما تطابق پیداکرده در واقع به جای جملات شاعرانه شکسپیراشعارسعدی وحافظ و...نشسته است.(فرصت شد قطعه کوتاهی از متن را در پست های بعدی می گذارم )به کارگردانی علی نقی رزاقی (محمود پاک نیت با بازی در نمایش
ایشان توانست سالها پیش رتبه اول بازیگری مرد جشنواره فجر را از آن خود کند )وبازیگردانی
آقای مهدی تارخ.
ودیگر
اینکه جشنواره های تئاتر دانش آموزی که هر ساله برگزارمیشود.امسال نیز با تغییراتی
در حال برگزاری است.جشنواره چهار مرحله ناحیه.استانی.منطقه ای کشوری ومرحله نهایی
یا کشوری دارد که مرحله نهایی آن بیست وچهارم تا سی ام مرداد ماه در نیشابور
برگزار میشود.نمایش من با عنوان :.یک غزل ناتمام با قافیه انتظار. درمرحله منطقه
ای توانست به عنوان کار برتر از منطقه چهاربه مرحله کشوری راه یابد.(در این قسمت
شما باید برای موفقیت نهایی کار توی دلتان دعا کنید ویک آمین بگویید(قول میدهم در
موقع لزوم توی دلم برایتان دعا کنم وآمین بگویم)همین کار از پنجم تا هشتم شهریوردر
جشنواره کشوری سما در اراک به اجرا در می آید.
وآخر
اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان برای جشنواره نمایشنامه خوانی نمایشنامه ای با
عنوان :(داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت
دارد)نوشته: (مائیتی ویسنی یک).به دستم رسید که فوق العاده است.پیشنهاد میکنم حتی اگر
به نمایش وخواندن نمایش هم علاقه نداریداین متن را بخوانید.
( اگر بعد
از خواندن پشیمان شدید جبران میکنم و مطلبی کتابی رمانی را به توصیه شما می خوانم
.)
پ ن1:
اگر چشم
شیطان ضعیف(حاضر نیستیم چشم کسی کور باشد)رامین وژاله به اجرا رسید وسهمیه بنزین
شما به حدی بود که به شیراز آمدیدخبر کنید دعوت کنیم.
پ ن2:
یک بیت
شعر
خط تلفنی
که با آن به اینترنت وصل میشوم(دبلیو ال ال)است
سرعت آن
پایین
پیام روز جهانی تئاتر
هر ساله در روز جهانی تئاتر یکی از هنرمندان به نام عرصه این هنر پیامی را برای جهانیان ارائه می کند. امسال به رسم همین سنت، رابرت لیپیج که از نمایشنامه نویسان، بازیگران و کارگردانان و طراحان صحنه مشهور کانادا است این مهم را به انجام رسانده. وی یکی از هنرمندان ساختارشکن در عرصه تئاتر محسوب می شود. متن زیر ترجمه فارسی از روی برگردان انگلیسی پیام روز جهانی تئاتر است که به زبان فرانسه منتشر شده است.
فرضیه هایی درباره خاستگاه تئاتر وجود دارد، اما یکی از آن ها که من آن را تفکر برانگیزترین می دانم به شکل حکایت است:
شبی، در آغاز روزگار، گروهی از انسان ها در معدنی گردهم آمدند تا دور آتش خود را گرم کنند و قصه بگویند. ناگهان یکی از آنان فکری کرد، ایستاد و از سایه خود برای به نمایش گذاشتن داستانش استفاده کرد. با به کار گیری نور شعله ها، او شخصیت ها را به ظهور رساند، بزرگتر از زندگی، بر دیوارهای معدن. عجبا، دیگران به نوبت همان کار را کردند در ترسیم قوی و ضعیف، ستمگر و ستمدیده، خدایگان و انسان.
امروزه، نور نورافکن ها جایگزین آن آتش بزرگ شده اند، و لوازم صحنه، دیوارهای معدن. و با کمال احترام به تمامی آن هایی که حساس اند، این حکایت به یاد ما می آورد که تکنولوژی آغاز تئاتر است، و اینکه نه تنها نباید به عنوان تهدید انگاشته شود بلکه به عنوان عنصری یکی کننده دیده شود.
بقای هنر تئاتر وابسته است به ظرفیت آن در پذیرایی از ابزارها و زبان جدید. چرا که چگونه تئاتر می تواند ادامه دهنده شهود پیامدهای عظیم عصر خود باشد و تفاهم بین مردم را ارتقا بخشد بدون آنکه خود روح آزادگی داشته باشد؟ چگونه می تواند به خود ببالد، برای ارائه راه حل ها ی مشکلات، و دفع نژادپرستی اگر در عمل، خود در برابر هرگونه هم بستگی و یکپارچگی مقاومت کند؟
برای نمایاندن جهان با تمام پیچیدگی های اش هنرمند می بایست اشکال و ایده های نوین را پیش کشد و به هوش تماشاگر ایمان بیاورد، کسی که توانایی دارد چهره انسانیت را در میان نمایش ابدی نور و سایه تشخیص دهد.
حقیقت دارد که بازی زیاد با آتش مخاطرات بزرگی برای ما دارد، اما فرصتی نیز پیش می آورد: ما خود را می سوزانیم، اما در عین حال آگاهی و حیرانی می دهیم.
رابرت لیپیج
کبک 17 فوریه 2008
( ترجمه: حسين شاکري )
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
گرفته راه گلویم
گرفته راه
گلویم غمی که من دارم
تبر به
دست گرفته بتی که من دارم
ز ریشه
میزندم که کفر عشق بریزد
و دور
میشود از من منی که من دارم
شبی رسید
سیاه سپیده پر زد و رفت
چقدر الکن
است لحن عاشقی که من دارم
تیره غبار
گرفته بغض آلود
هوای
رسیدن به ساحلی که من دارم
همین که
دچارم به فتنه دل خود
همان
حماقت محضی است کاز ازل دارم
تبسمی که
به زور از غم زمانه ربودم
زمن گرفت
و ارمغانم شد تبی که من دارم
تمام شعر
من،تمام روح من، تمام من
تمام،
خسته ام از این زندگی که من دارم
کمی به سمت...
شده است سجده سهوم، دراز وعالمگیر
کشاند ایمانم به خواب تا دم ظهر
دقیق ساعت چند است به وقت حیرانی
وگردنم بی رگ برای تیغ شماست
اگر به جای خزانم، اذان ظهر بگویم
عجیب زخم نگاهت بوی نمک دارد
چه ساخته ای خدا،زسهم این گل من
من و تو
چون کویر
....اما تو دریا
من از تو خسته تر
.... اما تو بر پا
من از دیروزها
....اما تو فردا
ترسم که اشک درغم ما پرده در شود
چهارپاره
اگر ماه بودم سراغ تورا از خدا میگرفتم
اگرسنگ بودم سررهگذار تو جا میگرفتم
اگرماه بودی به صدناز شاید شبی برلب بام من مینشستی
اگر سنگ بودم به هر جا که بودم مرا میشکستی مرا میشکستی



